سبب نظم کتاب
رسید موسم گل ساقیا بگردان راح که عشقبازی و مستی به دین ماست مباح زبهر آنکه کنم کهربا به رنگ عقیق بیار لعل مذاب از زمردین اقداح به نیم شب دل من همچو شمع روشن کن از آن شراب که روشندل
۹ شعر از حیدر شیرازی
رسید موسم گل ساقیا بگردان راح که عشقبازی و مستی به دین ماست مباح زبهر آنکه کنم کهربا به رنگ عقیق بیار لعل مذاب از زمردین اقداح به نیم شب دل من همچو شمع روشن کن از آن شراب که روشندل
صانع بی چون که این عالم هویدا می کند این همه قدرت ز صنع خویش پیدا می کند چون درست مهر پنهان می کند دامن گردون پر از لؤلؤ لالا می کند در شب تاریک بهر روشنایی در سپهر صد هزاران مشعل
بنده ام از جان خدایی را که او جان آفرید مهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید دست صنع لایزالش روز قدرت در ازل پاره ی یاقوت در فیروزه ایوان آفرید زابر فیض اندر بن دریای حکمت در صدف ل
ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداخته عکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته آتشی از مهر در میدان دل افروخته پرتوی از ذات در صحرای جان انداخته نه تتق در عالم کون و فساد افراشته هفت فرش
قادرا پاکا به درگاهت پناه آورده ام سر ز ره گر برده بودم سر به راه آورده ام جان به صبح اول اندر حضرت آوردم به صدق تا نگویی دیر آوردی به گاه آورده ام پای عزت در رهت هر شامگه بنهاده ا
خالق اشیا که این دریای اخضر آفرید در کنار و دامنش یاقوت و گوهر آفرید طاق ازرق بست و این فرش مطبق گسترید مهر انور ساخت و این ماه منور آفرید در خم چوگان ماه نو به صنع خویشتن آسمان ما
پادشاهی که به شب خلق جهان را خواب داد دست صنعش طره ی مشکین شب را تاب داد هر دم از دارالشفای شوق از بهر دوا دردمندان را ز حکمت شکر و عناب داد چون به دست صنع خود خوان کرم می گسترید ا
قادری کز قدرت این عالم پدیدار آورد خلق عالم را به عشق خویش در کار آورد نافه از آهو و نور از نار و لعل از خاره سنگ گوهر از بحر و زر از کان و گل از خار آورد حکم او از رعد غران کوس سل
شمس و قمر ز پرتو رای محمدست دنیا و آخرت ز برای محمدست در شهر اندرون که درو جز خدای نیست دل خانه ی حق است که جای محمدست خورشید آسمان که جهان غرق نور اوست یک ذره روشنی ز صفای محمدست