بخش ۱ - دیباچه
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است
۶۲ شعر از اقبال لاهوری
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است
ذات حق را نیست این عالم حجاب غوطه را حایل نگردد نقش آب زادن اندر عالمی دیگر خوش است تا شباب دیگری آید بدست حق ورای مرگ و عین زندگی است بنده چون میرد نمیداند که چیست گرچه ما مرغان ب
مرد عارف گفتگو را در ببست مست خود گردید و از عالم گسست ذوق و شوق او را ز دست او ربود در وجود آمد ز نیرنگ شهود با حضورش ذره ها مانند طور بی حضور او نه نور و نی ظهور نازنینی در طلسم
ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر چون سرمه رازی را از دیده فروشستم تقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ برق
رومی آن عشق و محبت را دلیل تشنه کامان را کلامش سلسبیل گفت آن شعری که آتش اندروست اصل او از گرمی الله هوست آن نوا گلشن کند خاشاک را آن نوا برهم زند افلاک را آن نوا بر حق گواهی میدهد