بخش ۱ - اسرار خودی
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود ...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود ...
سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق که در حرم خطری از بغاوت خرد است زمانه هیچ نداند حقیقت او را جنون قباست که موزون بقامت خرد است به آن مقام رسیدم چو در برش کردم طواف بام و در من سعادت...
می شود پرده چشمم پر کاهی گاهی دیده ام هردو جهان را به نگاهی گاهی وادی عشق بسی دور و دراز است ولی طی شود جاده صدساله به آهی گاهی در طلب کوش و مده دامن امید ز دست دولتی هست که یابی س...
دل ما بی دلان بردند و رفتند مثال شعله افسردند و رفتند بیا یک لحظه با عامان درآمیز که خاصان باده ها خوردند و رفتند
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است
جهد کن در بیخودی خود را بیاب زود تر والله اعلم بالصواب مولانای روم
ای امیر کامگار ای شهریار نوجوان و مثل پیران پخته کار چشم تو از پردگیها محرم است دل میان سینه ات جام جم است عزم تو پاینده چون کهسار تو حزم تو آسان کند دشوار تو همت تو چون خیال من بل...
ای هماله ای اطک ای رود گنگ زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ پیر مردان از فراست بی نصیب نوجوانان از محبت بی نصیب شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر خشت ما سرمایه تعمیر غیر زندگانی بر مراد دی...
بصدای درمندی بنوای دلپذیری خم زندگی گشادم بجهان تشنه میری تو بروی بینوایی در آن جهان گشادی که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری ز نگاه سرمه سایی بدل و جگر رسیدی چه نگاه سرمه سایی دو نشان...
گرم خون انسان ز داغ آرزو آتش این خاک از چراغ آرزو از تمنا می بجام آمد حیات گرم خیز و تیزگام آمد حیات زندگی مضمون تسخیر است و بس آرزو افسون تسخیر است و بس زندگی صید افکن و دام آرزو ...
بود انسان در جهان انسان پرست ناکس و نابود مند و زیر دست سطوت کسری و قیصر رهزنش بند ها در دست و پا و گردنش کاهن و پاپا و سلطان و امیر بهر یک نخچیر صد نخچیر گیر صاحب اورنگ و هم پیر ک...
سحر می گفت بلبل باغبان را درین گل جز نهال غم نگیرد به پیری میرسد خار بیابان ولی گل چون جوان گردد بمیرد
می من از تنک جامان نگه دار شراب پخته از خامان نگه دار شرر از نیستانی دورتر به به خاصان بخش و از عامان نگه دار
ذات حق را نیست این عالم حجاب غوطه را حایل نگردد نقش آب زادن اندر عالمی دیگر خوش است تا شباب دیگری آید بدست حق ورای مرگ و عین زندگی است بنده چون میرد نمیداند که چیست گرچه ما مرغان ب...
مرا تنهایی و آه و فغان به سوی یثرب سفر بی کاروان به کجا مکتب کجا میخانه شوق تو خود فرما مرا این به که آن به
چسان زاید تمنا در دل ما چسان سوزد چراغ منزل ما بچشم ما که می بیند چه بیند چسان گنجید دل اندر گل ما
چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردان چو جوهر در دل آیینه راهی میتوان کردن درین گلشن که بر مرغ چمن راه ف...
پریدم در فضای دلپذیرش پرم تر گشت از ابر مطیرش حرم تا در ضمیر من فرو رفت سرودم آنچه بود اندر ضمیرش
چو در جنت خرامیدم پس از مرگ به چشمم این زمین و آسمان بود شکی با جان حیرانم در آویخت جهان بود آن که تصویر جهان بود
کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی بنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان در کش که از خاک تو خیزد ناله مستانه پی در پی دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گر...
به آن رازی که گفتم پی نبردند ز شاخ نخل من خرما نخوردند من ای میر امم داد از تو خواهم مرا یاران غزلخوانی شمردند
جهان ما که جز انگاره یی نیست اسیر انقلاب صبح و شام است ز سوهان قضا هموار گردد هنوز این پیکر گل ناتمام است
عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است جلوه او آشکار از پرده آب و گل است آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست در بهای آن کف خاکی که دارای دل است
بیا که خاوریان نقش تازه ای بستند دگر مرو به طواف بتی که بشکستند چه جلوه ای ست که دل ها به لذت نگهی ز خاک راه مثال شراره برجستند کجاست منزل تورانیان شهرآشوب که سینه های خود از تیزی ...