بخش ۱ - بخوانندهٔ کتاب
سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق که در حرم خطری از بغاوت خرد است زمانه هیچ نداند حقیقت او را جنون قباست که موزون بقامت خرد است به آن مقام رسیدم چو در برش کردم طواف بام و در من سعادت
۲۴ شعر از اقبال لاهوری
سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق که در حرم خطری از بغاوت خرد است زمانه هیچ نداند حقیقت او را جنون قباست که موزون بقامت خرد است به آن مقام رسیدم چو در برش کردم طواف بام و در من سعادت
ای هماله ای اطک ای رود گنگ زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ پیر مردان از فراست بی نصیب نوجوانان از محبت بی نصیب شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر خشت ما سرمایه تعمیر غیر زندگانی بر مراد دی
می کند بند غلامان سخت تر حریت می خواند او را بی بصر گرمی هنگامه جمهور دید پرده بر روی ملوکیت کشید سلطنت را جامع اقوام گفت کار خود را پخته کرد و خام گفت در فضایش بال و پر نتوان گشود
ای در و دشت تو باقی تا ابد نعره لا قیصر و کسری که زد در جهان نزد و دور و دیر و زود اولین خواننده قرآن که بود رمز الا الله که را آموختند این چراغ اول کجا افروختند علم و حکمت ریزه یی
آدمیت زار نالید از فرنگ زندگی هنگامه بر چید از فرنگ در ضمیرش انقلاب آمد پدید شب گذشت و آفتاب آمد پدید یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد زیر گردون رسم لادینی نهاد گرگی اندر پوستین بره یی