بخش ۱ - اسرار خودی
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود
۲۰ شعر از اقبال لاهوری
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود
گرم خون انسان ز داغ آرزو آتش این خاک از چراغ آرزو از تمنا می بجام آمد حیات گرم خیز و تیزگام آمد حیات زندگی مضمون تسخیر است و بس آرزو افسون تسخیر است و بس زندگی صید افکن و دام آرزو
خدمت و محنت شعار اشتر است صبر و استقلال کار اشتر است گام او در راه کم غوغا ستی کاروان را زورق صحرا ستی نقش پایش قسمت هر بیشه یی کم خور و کم خواب و محنت پیشه یی مست زیر بار محمل می
مسلم اول شه مردان علی عشق را سرمایه ی ایمان علی از ولای دودمانش زنده ام در جهان مثل گهر تابنده ام نرگسم وارفته ی نظاره ام در خیابانش چو بو آواره ام زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست می ا