بخش ۱۴۲ - در فن تعمیر مردان آزاد
یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وا نما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آورده اند این چنین خود را تماشا کرده اند سنگها با سنگها پ
۱۴۲ شعر از اقبال لاهوری
یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وا نما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آورده اند این چنین خود را تماشا کرده اند سنگها با سنگها پ
این جهان چیست صنم خانه پندار من است جلوه او گرو دیده بیدار من است همه آفاق که گیرم به نگاهی او را حلقه یی هست که از گردش پرگار من است هستی و نیستی از دیدن و نا دیدن من چه زمان و چه
فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا غزل سرا باده بیار این چنین اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین باد بهار را بگو پی به خیال من برد
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا تپید عشق و درین کشت نا بسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه