شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیر
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر من گرفتم تو نگیر چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر من گرفتم تو نگیر بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر یاد آن روز بخیر زن مرا کرده میان قفس خان
۵ شعر از ایرج میرزا
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر من گرفتم تو نگیر چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر من گرفتم تو نگیر بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر یاد آن روز بخیر زن مرا کرده میان قفس خان
وه چه خوب آمدی صفا کردی چه عجب شد که یاد ما کردی ای بسا آرزوت می مردم خوب شد آمدی صفا کردی آفتاب از کدام سمت دمید که تو امروز یاد ما کردی از چه دستی سحر بلند شدی که تفقد به بینوا ک
ندانم از چه به هرجا که لفظ کار آید ردیف آن را فی الفور لفظ بار کنند برای آنکه چو کاری به دستشان افتاد بر آن سرند که تا بار خویش بار کنند پیاده های سپاهی به شهر ما هر یک به یک کرشمه
قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد در مرض موت با اجازه دستور خادم او جوجه با به محضر او برد خواجه چو آن طیر کشته دید برابر اشک تحسر ز هر دو دیده بیفشرد گفت
باغ خندان ز گل خندان است خنده آیین خرمندان است خنده هر چند که از جد دور است جد پیوسته نه از مقدور است دل شود رنجه زجد شام و صباح میکند اصلاح مزاجش به مزاح جد بود پا به سفر فرسودن ه