شمارهٔ ۲۸ - مدح ناصرالّدین شاه - ایرج میرزا | ناهیدشمارهٔ ۲۸ - مدح ناصرالّدین شاه
ایرج میرزامباش ایمن ز کید چرخ ریمن
که از کیدش نشاید بود ایمن
نماید خانۀ امید تاریک
که سازد هر دو چشم آز روشن
سؤال دادخواهی گر کنی کر
جواب دادخواهی باشد الکن
نه او را دوستی باشد محقق
نه او را دشمنی باشد مبرهن
یکی را بی جهت گاهی بود دوست
یکی را بی سبب گاهی است دشمن
کند مسجود خواری را چنوبت
عزیزی ساجد او را چون برهمن
به دانایان بود رنج مجسم
به نادانان بود گنج معین
یکی را کشت دارد تازه و تر
یکی را برزند آتش به خرمن
یکی خندان به سان برق لامع
یکی نالد ز عریانی شب و روز
یکی با بخت خفته دست و گردن
اگر باشی به بزم اندر ارسطو
وگر گردی به رزم اندر پشوتن
چو بختت نیست در دل ماند ارمان
اگر در چین گریزی یا به ارمن
خنک آن را که او با یاری بخت
که رسم زن بود یک جای بودن
اگر در کوی و برزن نگذرد مرد
مگز نشنیده ای این را که گویند
حطب باشد به جای خویش چندن
اگر در ناید از دریا به خارج
نخواندی اینکه گفت ابن قلاقس
چو آب استاده شد یابد عفونت
چو جاری گشت گردد صاف و روشن
بحمدالله مرا تن گشته راحت
ندیده صدمه ای از سختی راه
نخورده لطمه ای از بیم رهزن
که امرش را قضا بنهاده گردن
شهی کز دست او بالنده شمشیر
شهی کز فرق او رازننده گرزن
که دارد نه فلک در زیر دامن
چنین شه زاد از مادر که گردید
به کوه آهن ار حکمش بخوانی
شود چون رود جیحون کوه آهن
به دیدن صعب باشد روز میدان
ولی در روز ایوان نیک دیدن
تو گویی فی المثل گویست و محجن
خدیوا رسم باشد این که گویند
که برچونین پدر چشم تو روشن
همه با عمر او دست خدا بست
بقا را تا ابد دامن به دامن
هر آنکس کج نگر باشد به جاهش
به در دفاقه جوید هر که درمان
که سنگ رفته بیرون از فلاخن
غلط مشهور گشتست اینکه گویند
به روز رزم تو یک دشت لشکر
چنو ویسه ز قارن شد گریزان
گریزان گردد از بیم تو قارن
نه تنها قارن از بیمت گریزد
به خوان تن بود خصم ترا دل
نه او را دستگیری چون منیژه
نه او را دستیاری چون تهمتن
الا تو حرف جزم و نصب باشد
حضورا عذر خواهم تا نگیرند
غیابا خرده استادان این فن
منوچهری بدین هنجار گفته ست
چنین گفته است خاقانی بدین وزن