بخش ۵ - ایرج میرزا | ناهیدبیا گویم برایت داستانی
که تا تأثیر چادر را بدانی
در ایامی که صاف و ساده بودم
دم کریاس در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش را
کمی از چانه قدری از لبش را
چنان کز گوشه ابر سیه فام
کند یک قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و کردم سلامی
که دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دودل زیست
که پیغام آور و پیغام ده کیست
بدو گفتم که اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
به رقص آر از شعف بنیان خانه
پری وش رفت تا گوید چه و چون
منش بستم زبان با مکر و افسون
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت محکم
گهی از زن سخن کردم گه از مرد
گهی کان زن به مرد خود چه ها کرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بی وفایی های شیرین
گه از آلمان برو خواندم گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم
به نرمی گفتمش کای یار دمساز
بیا این پیچه را از رخ برانداز
چرا باید تو روی از من بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشی
من و تو هر دو انسانیم آخر
به خلقت هر دو یکسانیم آخر
بگو بشنو ببین برخیز بنشین
تو هم مثل منی ای جان شیرین
تو را کان روی زیبا آفریدند
به باغ جان ریاحینند نسوان
به جای ورد و نسرینند نسوان
که بر وی بنگرد بیچاره بلبل
کجا شیرینی از شکر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و کم شود از پرتو شمع
که بر یک شخص تابد یا به یک جمع
اگر پروانه ای بر گل نشیند
پری رو زین سخن بی حد برآشفت
ز جا برجست و با تندی به من گفت
که من صورت به نامحرم کنم باز
برو این حرف ها را دور انداز
چه لوطی ها در این شهرند واه واه
به من گوید که چادر واکن از سر
که پیش غیر بی روبنده باشم
از این بازی همین بود آرزویت
که روی من ببینی تف به رویت
برو گم شو عجب بی چشم و رویی
چه رو داری که با من همچو گویی
که رویم را ببیند شوم نگذاشت
من از زن های طهرانی نباشم
از آنهایی که می دانی نباشم
برو این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشیانه
کنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا یک ذره در چشمت حیا نیست
به سختی مثل رویت سنگ پا نیست
چه می گویی مگر دیوانه هستی
گمان دارم عرق خوردی و مستی
به چنگ الپری افتادم امروز
نمی دانی نظربازی گناه است
ز ما تا قبر چار انگشت راه است
تو می گویی قیامت هم شلوغ است
همه بی غیرت و گردن کلفتند
برو یک روز بنشین پای منبر
به بالینت نکیر و منکر آید
چنان کوبد به مغزت توی مرقد
که می رینی به سنگ روی مرقد
غرض آن قدر گفت از دین و ایمان
که از گه خوردنم گشتم پشیمان
چو این دیدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلویش نشستم
که گه خوردم غلط کردم ببخشید
دو ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم یک دو بادامش به اصرار
سرش را رفته رفته گرم کردم
یقینم بود کز رفتار این بار
بغرد همچو شیر ماده در غار
جهد بر روی و منکوبم نماید
به زیر خویش کس کوبم نماید
بگیرد سخت و پیچد خایه ام را
سر و کارم دگر با لنگه کفش است
تنم از لنگه کفش اینک بنفش است
ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار
تحاشی می کند اما نه بسیار
از آن جوش و تغیرها که دیدم
به عاقل باش و آدم شو رسیدم
شد آن دشنام های سخت سنگین
چو دیدم خیر بند لیفه سست است
به دل گفتم که کار ما درست است
چو ملا بر پلو مؤمن به حلوا
چو گل افکندمش بر روی قالی
چنان از هول گشتم دست پاچه
که دستم رفت از پاچین به پاچه
از او جفتک زدن از من تپیدن
از او پر گفتن از من کم شنیدن
دو دست او همه بر پیچه اش بود
دو دست بنده در ماهیچه اش بود
بدو گفتم تو صورت را نکو گیر
که من صورت دهم کار خود از زیر
به زحمت جوف لنگش جا نمودم
کسی چون غنچه دیدم نوشکفته
گلی چون نرگس اما نیم خفته
برونش لیموی خوش بوی شیراز
که با کیرم ز تنگی می کند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند کردم
جماعی چون نبات و قند کردم
سرش چون رفت خانم نیز وا داد
تمامش را چو دل در سینه جا داد
بلی کیر است و چیز خوش خوراک است
ز عشق اوست کاین کس سینه چاک است
ولی چون عصمت اندر چهره اش بود
از اول تا به آخر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محکم
که چیزی ناید از مستوری اش کم
چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه
حرامت باد گفت و زد به کوچه