بخش ۱
شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیس
۱۱ شعر از ایرج میرزا
شنیدم من که عارف جانم آمد رفیق سابق طهرانم آمد شدم خوشوقت و جانی تازه کردم نشاط و وجد بی اندازه کردم به نوکرها سپردم تا بدانند که گر عارف رسد از در نرانند نگویند این جناب مولوی کیس
تو عارف واقعا گوساله بودی که از من این سفر دوری نمودی مگر کون قحط بود اینجا قلندر که ترسیدی کنم کون ترا تر گرفتی گوشه ژاندارمری را به موسی برگزیدی سامری را بیا امروز قدر هم بدانیم
بگو عارف به من ز احباب طهران که می بینم همه شب خواب طهران بگو آن کاظم بد آشتیانی اواخر با تو الفت داشت یا نی کمال السلطنه حالش چطور است دخو با اعتصام اندر چه شور است به عالم خوش دل
نمی دانستم ای نامرد کونی که منزل می کنی در باغ خونی نمی جویی نشان دوستانت نمی خواهی که کس جوید نشانت وگر گاهی به شهر آیی ز منزل نبینم جای پایت نیز در گل بری با خود نشان جای پا را ک
دلم زین عمر بی حاصل سرآمد که ریش عمر هم کم کم در آمد نه در سر عشق و نه در دل هوس ماند نه اندر سینه یارای نفس ماند گهی دندان به درد آید گهی چشم زمانی معده می آید سر خشم فزاید چین عا
بدینجا چون رسید اشعار خالص پریشان شد همه افکار مخلص که یا رب بچه بازی خود چه کارست که بر وی عارف و عامی دچارست چرا این رسم جز در ملک ما نیست وگر باشد بدینسان برملا نیست اروپایی بدا
بیا گویم برایت داستانی که تا تأثیر چادر را بدانی در ایامی که صاف و ساده بودم دم کریاس در استاده بودم زنی بگذشت از آنجا با خش و فش مرا عرق النسا آمد به جنبش ز زیر پیچه دیدم غبغبش را
حجاب زن که نادان شد چنینست زن مستورۀ محجوبه اینست به کس دادن همانا وقع نگذاشت که با روگیری الفت بیشتر داشت بلی شرم و حیا در چشم باشد چو بستی چشم باقی پشم باشد اگر زن را بیاموزند نا
خدایا تا به کی ساکت نشینم من این ها جمله از چشم تو بینم همه ذرات عالم منتر توست تمام حقه ها زیر سر توست چرا پا توی کفش ما گذاری چرا دست از سر ما بر نداری به دست توست وسع و تنگدستی
خدایا کی شود این خلق خسته از این عقد و نکاح چشم بسته بود نزد خرد احلی و احسن زنا کردن از این سان زن گرفتن بگیری زن ندیده روی او را بری نا آزموده خوی او را چو عصمت باشد از دیدار مان
بیا عارف که دنیا حرف مفتست گهی نازک گهی پخ گه کلفت است جهان چون خوی تو نقش بر آبست زمانی خوش اغر گه بد لعابست گهی ساید سر انسان به مریخ گهی در مقعد انسان کند میخ گهی عزت دهد گه خوا