بگو عارف به من ز احباب طهران
که می بینم همه شب خواب طهران
بگو آن کاظم بد آشتیانی
اواخر با تو الفت داشت یا نی
کمال السلطنه حالش چطور است
دخو با اعتصام اندر چه شور است
به عالم خوش دل از این چار یارم
فدای خاک پای هر چهارم
ادیب السلطنه بعد از مرارات
موفق شد به جبران خسارات
چه می فرمود آقای کمالی
دمکرات انقلابی اعتدالی
برد جوف دکان پیشی پسی را
به چنگ آرد تقی خانی کسی را
سرش مویی در آوردست یا نه
بود یا نه در آن تنگ آشیانه
سرش بی مو ولیکن دلپذیر است
خدا مرگم دهد این وصف کیر است
بدیدم اصفهانی زیر و هم روی
ندیدم اصفهانی من بدین خوی
اگر یک همچو او در اصفهان بود
یقینا اصفهان نصف جهان بود
ولو خود دستجردی هم ندیدست
کمالی را کمالات است بی حد
اگر رفتی تو پیش از من به طهران
نخواهم دید دیگر جز به خوابت
من و رفتن از اینجا باز تا ری
میسر کی شود هیهات و هی هی
گر از سرچشمه تا سر تخت باشد
چو دورست از من آثار سلامت
ندانم در کجا این قصه دیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
به هم بودند عمری یار و همسر
ملک با خیل تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
یکی مویه کنان با جفت خود گفت
که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز
ملک آن طعنه بر مهر و وفا زن
که می خندد به قانون اساسی
که تعدادش به من هم گشته مشکل
چو بینی اقتدارالملک ما را
بزن یک بوسه بر رویش خدا را
امیدم آن که چون در بعض اوقات
کند با نصرت الدوله ملاقات
رساند بر وی از من بندگی ها
در ایران گر یکی شهزاده باشد
جز او ایران به کس نازش ندارد
جز این یک تیر در ترکش ندارد
که باشد رشته اش در دست فیروز
مرا او بر خراسان کرد مامور
از او من شاکرم تا نفخه صور
مرا باید که دارم نعمتش پاس
پیمبر گفت من لم یشکر الناس
به گیتی بیش مانی بیش بینی
زمانی نوش و گاهی نیش بینی
بمان و بین جمادی و رجب را
که بینی العجب ثم العجب را
در این گیتی عجب دیدن عجب نیست
از این مرد و زن شمس و قمر نام
نزاید جز عجب هر صبح و هر شام
من از عارف در این ایام آخر
بدیدم آنچه نتوان کرد باور
بیا عارف که روی کار برگشت
ورا با تو روابط تیره تر گشت
بسی بی ربط چرخاندی دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید
چنین گفتند کز آن چیز عادی
که دیگر کس نمی دیدت سر سن
تو را گفتند تا تصنیف سازی
نه از شیشه ی اماله قیف سازی
غزل سازی و آن هم در سیاست
سخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسانی دو لب ده گوش دارد
خراسان جا چو نیشابور دارد
که صد پیشی به پیشاوور دارد
کسانی می زنند از بهر تو دست
که مانند تو نادانند یا مست
شود شعر تو خوش با زور تحریر
به داد تو رسیده ای دل ای دل
برو عارف که مهر از تو بریدم
به ریش هر چه قزوینی ست ریدم
چو عارف نامه آمد تا بدین حد
یکی از دوستان از در درآمد
بگفتا گرچه عارف بدزبان است
ولیکن بر شماها میهمان است
به مهمان شفقت و انعام باید
نباید بیش از این خون در دلش کرد
گهی خوردست می باید ولش کرد
بیا عارف دوباره دوست گردیم
دو مغز اندر دل یک پوست گردیم
تو را من جان عارف دوست دارم
ز مهرست این که گه پشتت بخارم
ترا من جان عارف بنده باشم
دعاگوی تو ام تا زنده باشم
که تا لذت بری از عمر چندی
تو این کرم سیاست چیست داری
برو چندی در کون را بکن چفت
میفکن بر سر بی زخم خود زفت
مکن اصلا سخن از نظم و یاسا
سیاست پیشه مردم حیله سازند
نه مانند من و تو پاکبازند
تماما حقه باز و شارلاتانند
به هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر صورت در آ مانند مومی
تو هم کمتر نه ای از آن رنودا
همانا گرگ باران دیده باشی
تو خیلی پاردم ساییده باشی
ولیکن باز گاهی چرخ بی پیر
فراوان مرغ زیرک دیده ایام
که افتادند بهر دانه در دام
سیاست پیشگان در هر لباسند
به خوبی همدگر را می شناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند
یکیشان گر به چاه افتد در آرند
من و تو زود در شرش بمانیم
که هم بی دست و هم بی دوستانیم
چو ما از جنس این مردم سواییم
نمی دانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا
نمی دانی که ایرانی چه چیزست
نمی دانی چقدر این جنس هیزست
به مغز جمله این فکر خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
از آنها کمتران کمتر از اینند
به غیر از نوکری راهی ندارند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
برای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست صنعت نیست ره نیست
امیدی جز به سردار سپه نیست
که از فقر و فنا آوارگانند
به زیر پای صاحب ملک خاکند
تمام از جنس گاو و گوسفندند
نه آزادی نه قانون می پسندند
چه دانند این گروه ابله دون
که حریت چه باشد چیست قانون
چو ملت این سه باشند ای نکومرد
به این وصف از چنین ملت چه جویی
به این یک مشت پرعلت چه گویی
نباید برد اسم از رسم و آیین
به گوش خر نباید خواند یاسین
تو خود گفتی که هر کس بود بیدار
در ایران می رود آخر سر دار
چرا پس می خری بر خود خطر را
کنی با خود اعالی را اعادی
بیا عارف بکن کاری که گویم
تو با من دوستی خیر تو جویم
اگر خواهی که کارت کار باشد
دو ذرعی مولوی را گنده تر کن
خودت را روضه خوانی معتبر کن
چو ذوقت خوب و آوازت ستوده ست
سوادت هم اگر کم بود بودست
عموم روضه خوان ها بی سوادند
تو را این موهبت تنها ندادند
مسایل کن بر از زادالمعادا
بدان از بر بحار و جوهری را
خران گریه خر را نعل می کن
بیفکن شور در مجلس ز شهناز
بگیرد مجلست هر جا که خوانی
به صدق ار نیست ممکن با ریا کن
که در این فصل پیدا می شود ماست
ز سعی و فکر آن دانا و زیرست
که سالم تر غذا نان و پنیرست
از آن با کله در کار اداره
ز بس داناست آن یک در وزارت
ز سر تا پای او اصلاح بارد
در این فن اولین شخص جهانست
نه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست
ز اصلاحش چه می خواهی از این بیش
که نبود در وزارتخانه یک ریش
به تخمش گر همه پیران بمیرند
کند صد عضو را ناقص به یک روز
شب و روز آن یکی قانون نویسد
ببیند هر چه گه کاری بلیسد
از آن روزی که این عالی مقامست
وکیلان را بگو روح الامینند
ز عرش افتاده پابند زمینند
مقدس زاده اند از مادر خویش
گناهست ار کنی مرغانشان کیش
یقینا گر ز بی چیزی بمیرند
به رشوت از کسی چیزی نگیرند
به جز شهریه مقصودی ندارند
به هیچ اسم دگر سودی ندارند
فقط از بهر ماهی چند غاز است
که این بیچاره ها را چشم باز است
ورم کردند از بس غصه خوردند
بزرگان چون ببینند این عجب را
که عارف بسته از تعییب لب را
کنند آجیل و ماجیل تو را کوک
نه مستأصل شوی دیگر نه مفلوک
نه دیگر حبس می بینی نه تبعید
نه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچه خوشگل ها عرق را
بشوی از حرف بی معنی ورق را
اگر داری بتی شیرین و شنگول
که وافورت دهد با دست مقبول
بکش تریاک و بر زلفش بده دود
بزن با دوستان در بوستان سور
ببر سور از نکورویان پاسور
بخوان گاهی نوا گاهی همایون
چو تصنیفت بلند آوازه گردد
خدا روزی کند عیشی چنین را
که سرمشق من اندر این کلامست
اگر قایم مقام این نامه دیدی
جلایرنامه را من زنده کردم
به شوخی گفته ام گر یاوه ای چند
مبادا دوستان از من برنجند
بیارم از عرب بیتی دو مشهور
بخش ۱۱ - ایرج میرزا | ناهید