بخش ۷ - رفتن شاه بهمن به شهر باهله به طلب دختران رستم
ایرانشان ابن ابی الخیروز آنجا سوی شهر باز آمدند
به بازی و باده فراز آمدند
چو آگاه شد زان سخن شهریار
سپه عرضه کردند ششصدهزار
روان شد سوی کشور باهله
همه دشت و در پر ز شیر یله
دو منزل برون رفت با شاه صور
همی راند با شادکامی و سور
بدو گفت شاه جهان بازگرد
گزین کن تنی چند مردان مرد
ازین راه چو نانک داننده راه
فرستاد باید به پیش سپاه
تو بر پشت ما را نگهدار باش
به مست و به هشیار بیدار باش
ترا پند باد آید ناسیا
نمودن چنان تنبل و کیمیا
گرانمایه صور آن سر سروران
گزین کن مردی صد از رهبران
فرستاد در پیش لشکر به راه
وز آن جایگه با سپه بازگشت
که گیتی پر از رنج و بیداد شد
شب از بیم بهمن نیاریم خفت
نیاریم بیرون سر اندر نهفت
رخش گفتی از درد بی رنگ شد
ز لشکر همه مهتران را بخواند
بدیشان همه داستان ها براند
که سختست کاین کار پیش آمدست
چنانک از پس درد ریش آمدست
دو دختر ز پشت و نهاد مهان
سوی ما پناه آمدند از جهان
کنون دشمن آمد چو دریای تیز
سپاهی پر از کین و مغز از ستیز
چه بینید هر کس درین کار رای
فدا کرده داریم جان و روان
به ما بر فرامرز را دست پیش
ز فرزند و ز مام و ز باب خویش
از ایران و چهرآذرش نام بود
سه کهتر برادر مر او را به سال
نبود این سه تن را به گیتی همال
که بگذاشت از بیم او بیشه شیر
ز چهرآذر آن شب بپرسید شاه
که در کارها ژرف تر کن نگاه
که با لشکر آمد چو باد دمان
چنین داد پاسخ ازین نام و ننگ
به گیتی کرا نیست نام و نبرد
نباید که خواندش مردان به مرد
ز دشمن دو تن زی تو جستند راه
کنون داشت باید ز دشمن نگاه
همان به که ما را به کشتن دهی
که زنهاریان را به دشمن دهی
بفرمود تا عرض کرد او سپاه
برآمد ز مردان به عرض و شمار
سپه را ز زر و درم شاد کرد
برون رفت با پیل و با کوس و نای
همان زنگ هندی و هندی درای
به یک منزلی در یکی مرغزار
پر از چشمه آب و سبزی و خوید
دو دیده چنان مرغزاری ندید
طلایه برون کرد هم در زمان
سر هفته چون بهمن آنجا رسید
بدان سان سراپرده و خیمه دید
گشن ژنده پیلان لشکر چو کوه
در آن خیمه ها بر درفشان درفش
همه سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز سختی همی رفت بر پنج میل
نم آورد روشن جهان بین اوی
به فرزانه گفت اینت لشکرگهی
همانا که این هندوان را به بند
بگویم یکی من ترا زین نشان
بدان کاین چنین ساز و آیین و راه
یکی نامور ساخته ست از سپاه
کز ایران زمینست و مردی بزرگ
چو تیبال ازو کارها دیده بود
مر او را فرامرز بخشیده بود
چو او رفت او ماند آنجای دیر
کنون پهلوان و سپهدار اوست
به هند اندر امروز بازار اوست
چو شاه زمین بود با ساز گشت
چنین پیشگاهی وی آراسته ست
بخش ۷ - رفتن شاه بهمن به شهر باهله به طلب دختران رستم - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید