بخش ۱۰ - رفتن شاه بهمن به شهر قنوج به طلب دختران رستم - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۰ - رفتن شاه بهمن به شهر قنوج به طلب دختران رستم
ایرانشان ابن ابی الخیرنماند اندر آن شهر خرم سرای
نه در کشور و مرزش آباد جای
وز آن جایگه لشکر اندر کشید
سوی شهر قنوج ره درکشید
همی رفت منزل به منزل سپاه
ز بهر پشوتن دل آزرده شاه
وزان روی چون دختران دژم
پریشان برفتند با درد و غم
ز قنوج بیرون فرود آمدند
دل و دیده پر خون چو دود آمدند
فرستاد کس سوی قنوج شاه
سواری سخنگوی با فر و جاه
که از ما مگر شاه را آگهی
رسیده بود پیش شاه مهی
نماندستمان پادشاهی و تخت
چه دیدیم ازین ناجوانمرد سخت
جز از ما دو تن کس نمانده به جای
مگر در پذیرد به زنهار پای
گریزان چنین دشمن اندر فقا
که هرگز نباشد چنین بی وفا
برادر برافکنده پر خون جگر
اگر شاه بیند که پیمان کند
زبان را به پیمان گروگان کند
که ما را به زنهار کیهان خدیو
که ما را و خود را بدین حال کرد
به زنهار ما را بر خویش برد
وزان پس به دستان به دشمن سپرد
چو بد کرد یزدان جان آفرین
و گر سر بپیچاند از کار ما
سر آید به ما بر بد روزگار
به گیتی بدین نام اگر بگذریم
فرستاده را گفت کان دختران
برو گو به شهر اندر آیند شاد
که پیمان شکن شاه هرگز مباد
روان خون چو آب اندر آرم به جوی
به گنج و به شمشیر یاری دهم
و گر خود بسنده نیایم به جنگ
ندارم من از پیش دریا درنگ
سر خویش گیرید و بیرون شوید
ز تنگی سوی دشت و هامون شوید
بدین هر دو گشتند همداستان
در آمد به شهر آن دو دختر دژم
پر از چشمه و نرگس و نسترن
پر از زاد سرو و گل و نارون
چنین ساز و هم خوردنی کرد راست
ندانم که بی رنج گیتی کراست
سرشته ست این هر دو در آدمی
به خواری سر آرد همی روزگار
چو آگاه شد تندبر ز آن سپاه
که از گردشان دشت و در شد سیاه
که آمد چو آتش بدین سان دمان
سزد گر نه آزار گیرد نه کین
یکی را ز شاهانه خواهمت گفت
که از راستی دل نشاید نهفت
ترا نیکخواه آن بود در جهان
که راز از تو هرگز ندارد نهان
تو نیز ای خردمند بنیوش پند
چنین شهریاری ز ایران زمین
همانا نبوده ست با داد و دین
هر آن کس که با او بلندی نمود
همی داد و آیین ز دین آورد
زمین کوه تا کوه جوشن درست
سوار و پیاده به جوشن درست
تو با او برابر به گنج و سپاه
بمان تا من و چند تن مهتران
کنم دور ازو کین و آزار تو
چو بشنید ازو شاه قنوج گفت
که با مغز پاکت خرد باد جفت
بخواهد ز ما دختران را مگر
گر این گفته از وی یکی بشنوی
که من بی وفایی ندارم به دل
نخواهم که باشم ز یزدان خجل
که پیمان شکستن ندارند خوار
که پیش دو چشم تو هست اندکی