بخش ۱۴ - داستان شاه بهمن با رای تندبر و صفت کردن تندبر راه دخمه گرشاسب و نریمان سام و رستم - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۴ - داستان شاه بهمن با رای تندبر و صفت کردن تندبر راه دخمه گرشاسب و نریمان سام و رستم
ایرانشان ابن ابی الخیرگرفتند آرام و آرامگاه
برآسود دو هفته شاه و سپاه
چو شاه از بر گاه آرام یافت
از آن دختر نامور کام یافت
یکی روز بنشست با تندبر
سخن رفت هر گونه ای در بدر
که سوگند دارم به پروردگار
که از تخم رستم برآرم دمار
کنون دشمن ایدر به چنگ آمدم
ولیکن فراوان درنگ آمدم
یکی کار دیگر به پیش اندرست
که آن رنج ازین رنج آسان ترست
به شهر سمندور در دخمه است
وزان دخمه از سرکشان تخمه است
نریمان و سامست و گرشاسب گرد
چو رستم که مردی ز مردان ببرد
مگر بینم آن دخمه را سوخته
نیاسایم و کم خورم نان و آب
نیاید به دیده درم نیز خواب
تو رنجه شو اکنون و با من بیای
که به دانی آن مرز و آن راه و چای
به کام تو شد کار بدخواه را
چه باید سپردن مر آن راه را
بگویم نشان زان ره بی کران
که آب و گیاهت نیاید به دست
بسی بی کران که میان اندرون
که خواند بلورش همی رهنمون
چو خورشید تابد بر آن سنگ ها
جز آن راه نتوان شدن هیچ کس
چو زو بگذری کوه زنبور باز
میان دره در نهان گشته راه
جز آن راه نتوان شدن ایچ راه
بدان راه گر بگذرد پیل و شیر
همانگاه زنبورش آرد به زیر
وز آنچا چو بگذشت شاه و سپاه
پر از مار و ماهی و جنگی نهنگ
کجا هر دو زی مردم آید به جنگ
چو کشتی برانی دو روز و دو شب
یکی کوه بینی پر از خواسته
ز سگسار جنگی ده و دو هزار
بر آن کوه باشند با گیر و دار
به تن مردم و سر به کردار سگ
همی بادشان در نیاید به تک
به کشتی بر ایشان چو جنگ آورند
وز آنجای یک ماه را نی بر آب
یکی کوه بینی سر اندر سحاب
یکی ژرف کوهی جزیره به روی
ز جادوی بر ده هزار اندروی
هوا را به نیرنگ گریان کنند
نهنگ ار بخواهند بریان کنند
عقاب از هوا اندر آرند زیر
ازیشان ندیدیم یک تن که مرد
به دریا شود دیگری چون نهنگ
وزانجا سه منزل برانی سپاه
جزیره دگر پیشت آید به راه
بود پای هایشان به سان دوال
به نیرو زنند آسمان بر زمین
ز دریا بدان سان به تک بگذرند
ز زوبین و نیزه نترسند هیچ
که گیتی همانست و مردم همان
دو گوش زن و مرد همچون گلیم
که گردد دل از هول ایشان دو نیم
به هنگام خواب ای شه تاجور
چو آن گوش دیگر ندارند هیچ
همه تن به دو گوش پیچند پیچ
چو جنگ آورند از سر کوهسار
که من با فرامرز آن دیده ام
به چشم خود ای شه نه بشنیده ام
از آنگه که رستم سوی دخمه برد
بدین بنده با او سرافراز گرد
بسی گفت با شاه از این سان نشان
مگر راه بی بن بماند به جای
بدو گفت شاه ای سرافراز مرد
به گرد چنین گفتنی ها مگرد
اگر تو نداری بدین راه رای
مبر لشکری را چنین دل ز جای
به فرزانه فرمود تا چل هزار
گزین کرد برگستوان ور سوار
به قنوج ماند آن سپاه گران
چو از خوردنی ها شتر ده هزار