شمارهٔ ۱۲۴۳
دل من از غم تو گرد جهان گردیده ناکسم من به جهان چون رخ تو گردیده حال مسکین دل ما را تو چه پرسی آخر حال او چون سر زلفین تو شد شوریده صبر گفتی بکن ای دوست به ایام فراق چون شود صبر می...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل من از غم تو گرد جهان گردیده ناکسم من به جهان چون رخ تو گردیده حال مسکین دل ما را تو چه پرسی آخر حال او چون سر زلفین تو شد شوریده صبر گفتی بکن ای دوست به ایام فراق چون شود صبر می...
ای مثل چشم مستت چشم فلک ندیده نقش خیال رویت بر لوح جان کشیده دل ز اشتیاق وصلت از جان ملول گشته جان در هوای لعلت از غم به لب رسیده صدبار خار هجرت در پای دل شکسته وز بوستان وصلت هرگز...
گفتم که میارید ز بازار بنفشه تا خود بچند از لب جوبار بنفشه گفتم که ز جوبار و ز بازار نشاید آرند مگر از خط دلدار بنفشه چون دید به گرد رخ او خط دلاویز از شرم خطت گشت نگونسار بنفشه از...
عالم همه خوش بوی شد از بوی بنفشه میل دل عشاق همه سوی بنفشه از عکس رخت سرخ شده رنگ شقایق وز رشک خطت گشته سیه روی بنفشه گفتند چرا سر ز غمش بر سر زانوست گفتا که چنین است همی خوی بنفشه...
در سر مرا ز عشقش سودا بود همیشه در دل مرا ز شوقش غوغا بود همیشه او هست نور دیده زان روی دیده جان بر روی همچو ماهش بینا بود همیشه بر روی چون گل تو بلبل صفت به بستان در مدح او زبانم ...
فریاد ز جور این زمانه وز دست جفای آن یگانه خون دل من ز هجر رویت گشته ست ز دیده ام روانه مخمور فراق بامدادان مستست ز باده شبانه فریاد که آتش فراقش هر لحظه همی زند زبانه بربود دلم ز ...
دو دیده بر سر راهت نهاده ام بازآی بلا و غصه ازین بیش بر جهان مفزای بگیر دست ضعیفم به وصل خویش شبی مبر چو گیسوی پرتاب خویشتن در پای اگرچه عهد ببستی ولی یقینم بود که هر سخن که بگویی ...
سالها تا در سرم سودای تست عمرها تا در دلم غوغای تست در سرم باریست از عشقت مدام این تن خاکیم خاک پای تست با طبیبم گو که درمان دلم از عقیق لعل روح افزای تست این گل خوش بوی رنگش در چم...
فریاد ز دست جور این چرخ بلند کاو گلبن امید من از بیخ بکند دل زار و تنم نزار و چشمم پر خون از غصه روزگار یارب مپسند
آن چه زلفست آن که باز از قهر تابش داده ای وآن چه نرگس های مستست آن که خوابش داده ای این چه پیکانست بر جانم بگو زآن غمزه ها گوییا از بی وفایی زهر نابش داده ای دیده بگشادم که تا بینم...
بازم از سودای زلفت مست و شیدا کرده ای بازم اندر دیده بینا تو مأوا کرده ای از شراب لعل فامت وز دو چشم نیمه مست بر سر بازار عشقم باز رسوا کرده ای از فروغ روی همچون ماه و خورشیدت دگر ...
یکباره عهد یار فراموش کرده ای دست مراد با که در آغوش کرده ای گفتی حدیث خصم نگیری به گوش و من دیدم به چشم خویش که در گوش کرده ای ای دل اگر ز دست برفتی غریب نیست کز آتش فراق تو بس جو...
تا کی دلا به دام غمش اوفتاده ای صد داغش از فراق به جانم نهاده ای تا چند جان به زلف دلاویز بسته ای تا سیل خون ز دیده روانم گشاده ای ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن بردی ز دست ما دل و...
جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای بر دست هجر پرده صبرم دریده ای گر صد ستم کنی تو بدین دل که همچنان در دل به پیش اهل نظر نور دیده ای مقصود خاطر من مسکین رضای تست آری چه غم تو را که...
عاشقانت را دگر در جست و جو آورده ای طالبان وصل را در گفت و گو آورده ای نکهت عنبر همی یابد دماغ جان مگر ای صبا از زلف دلدارم تو بو آورده ای تار زلفت ساختی چوگان به میدان جفا بی دلان...
از جان وصل خویش فرستم نواله ای بر لعل می فروش خودم کن حواله ای زانگه که لعل دلکش تو می فروش شد ما را بده ز لعل لب خود پیاله ای تا خال دلفریب تو دیدم به چشم دل دادم به خون خویش به خ...
ای در غم عشق تو من در هر دهن افسانه ای گشتم غریق بحر غم در جستن دردانه ای هرچند ببریدی ز من از تو طمع نبریده ام جانی و ببریدن ز جان نتوان به هر افسانه ای از درد دوری روز و شب افتاد...
مرغ دلم به زلف تو تا ساخت خانه ای یکباره کرد از من مسکین کرانه ای مرغ از برای دانه فتد در کمند شوق زلفش کمند دل شد و آن خال دانه ای دل بستد از دو دستم و در پای غم فکند می خواست گوی...
بیا که بی تو ندارد دل من اسبابی به هر جهت که نظر می کنم به هر بابی به چشم شوخ تو سوگند می خورم شبها نیامده ست به چشمم ز عشق تو خوابی لب تو چشمه نوش است و من چنین تشنه به جان تشنه ف...
میان دو دیده مرا جای تست درون دل خسته مأوای تست من خسته با عشق دارم سری از آن سر همه پر ز سودای تست همه شب به زاری زارم ز هجر همه روز در شهر غوغای تست مرا بر شب وصلت ار دست نیست سر...
این درد مرا طبیب درمان نکند وین غصه مشکل من آسان نکند ای باد به یار من بگو کز سر لطف چون زلف خودم حال پریشان نکند
تو که خورشید جهانی به جهان می تابی از چه رو با من بیچاره چنین در تابی آخر ای جان چه سبب همچو سر زلف بتان با من دلشده دایم تو چنین برتابی آخر ای دیده مهجور ستم دیده چرا ابی من به حس...
گرفت از رشک رویت ماه تابی که چون رویت نباشد ماهتابی به ظلمات شب هجران اسیرم مگر روزی برآید آفتابی در این آتش که من بودم ز هجران نزد بر روی من جز دیده آبی به امید خیال روی خوبت به ج...
دلا این عشقبازی تا به کی بی شب هجرش درازی تا به کی بی سهی سروا مکن جز راستی هیچ بهل بازی که بازی تا به کی بی زبان با ما دلت با دیگرانست بگو این حقه بازی تا به کی بی دلم در بوته هجر...