شمارهٔ ۱۳۰۰
دلا تا کی چنین در زیر باری سبکباری مجوی ار مرد کاری به بند حرص تا کی بسته باشی چرا سرگشته همچون روزگاری مخور غم بیش ازین بر کار عالم مبر زین بیش از کس بردباری نگویی این همه خواری و...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دلا تا کی چنین در زیر باری سبکباری مجوی ار مرد کاری به بند حرص تا کی بسته باشی چرا سرگشته همچون روزگاری مخور غم بیش ازین بر کار عالم مبر زین بیش از کس بردباری نگویی این همه خواری و...
چه خوش بادیست باد نوبهاری مگر کز زلف آن سیمین نگاری که جانم تازه گشت از بوی زلفش دماغم پر شد از مشک تتاری سهی سروا بگستر سایه بر من که از پس دوستانم یادگاری میازار و به لطفم نیک بن...
که دارد در دو عالم چون تو یاری به قد سرو سهی رخ چون نگاری وفا در دل نداری یک سر موی به میدان جفا چابک سواری دلم فرسود در بند فراقش ندارم بر وصالش اختیاری دل مسکین ما از پا درآمد نم...
که را باشد به عالم چون تو یاری بتی خوش بوی خوش رو چون نگاری به میدان ملاحت دیده من ندیده مثل او چابک سواری ز عشقت همچو چشمت ناتوانم چو زلف بی قرارت بی قراری نپرسی یک دم از حالم که ...
حاش لله که مرا جز تو بود دلداری یا دلم غیر غم عشق گزیند یاری غم حال من بی دل بخور امروز که نیست به جهانم بجز از عشق رخت غمخواری زارم از عشق رخ خوب تو دریاب مرا مکن آزرده خدا را به ...
به دردی دل گرفتارست باری که درمان نیستش جز وصل یاری طبیبانم دوا گفتند از آن لب که هست او نازنینی گلعذاری مگر درد دلم زان لب شود خوش که گل با شکرش بوده ست کاری مسلمانان چه تدبیرم که...
نیست یاری به جهان مثل تو کس دلداری چابکی سروقدی سیم بری عیاری خلق گویند که بدخوست برو ترکش کن چون توانم که کنم ترک چنان دلداری در حریم حرم وصل تو خواهم که کنم از دل زار پر اندوه به...
به امیدی که برآید مه رویت سحری یا بیابم ز نسیم سر زلفت خبری همه شب شمع صفت در غم رویت تا روز می کنم گریه که از صبح بیابم اثری همچو خاکم به سر کوی امیدت ساکن تا مگر سرو صفت سوی من آ...
چه باشد ار به من خسته دل کنی نظری و یا بپرسی از حال زار من خبری چو خاک بر سر راهت فتاده ام چه عجب اگر تو بر سر خاک رهی کنی گذری مرا تو مردمک دیده ای و در غم عشق به روی آب فکندیم با...
چه شود گر فکند بر من مسکین نظری یا بپرسد ز دل سوخته خرمن خبری روز من تیره شد از جور فراقت صنما شب هجر تو همانا که ندارد سحری گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ورنه بسیار بجویی و نیا...
آن سروناز بین که چه خوش راست قامتست چون بگذرد به باغ ز قدش قیامت است هرکس که صبحدم نظری کرد بر قدش تحقیق شد که عاقبتش بر سلامت است چون بگذری به ناز به بستان سرای دل سرو از میان جان...
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینت از خواب پریدم سرانگشتم بود
الهی تو بگشا به لطفت دری که منت نمی خواهم از دیگری اگرچه ره راست کج رفته ام نماید به ما هم رهی رهبری اگر بر سر ماست او را سخن فدای سر یار دارم سری به روی من ای خالق ذوالجلال تو بی ...
که را طاقت بود بر درد دوری که یارد کرد در آتش صبوری تویی نزدیکتر بر من ز جانم ز جان هرگز کسی جسته ست دوری تنم را قوتی و روح را قوت تویی جان و دو چشمم را سروری همی گویی صبوری کن به ...
فدای جان منست آن نگار چون حوری بگو چگونه توان کرد از رخش دوری به جان رسید دل من ز درد روز فراق از آنکه هست دلم را دوای مهجوری طبیب درد دلم را دوا نکرد و برفت که نیست جز شب وصلش دوا...
دل برده ای از دست من ای کان لطف و دلبری بردی جفا از حد بگو تا چند خون دل خوری ای ماه و ای پروین من و ای دنیی و ای دین من گفتم مگر جانی به تن لیکن ز جان شیرین تری تا کی گدازم همچو ز...
سهی سروا چرا با ما نسازی به خون ما بگو تا چند بازی نیاز عاشقان بشنو خدا را که بازی نیست کار عشقبازی بنازم پیش قدت ای دلارام اگرچه از چو من صد بی نیازی تو را زیبد به باغ ای سرو آزاد...
بس دولت فیروزست در پای تو سربازی گر دست دهد ما را به زین نبود بازی گر کشته شوم جانا بر خاک درت شاید باشد به غلط روزی بر ما نظر اندازی قلب من دلداده نقد سر کویت شد در بوته هجرانش زن...
تو تا کی با من مسکین نسازی به زاری در غم هجرم گدازی من از غم گر نسوزم پس چه سازم تو با من گر نسازی با که سازی نیاز من نمی دانی که چندست که از من وز چو من صد بی نیازی نیابی در جهان ...
تا کی ز سر زلف تو ما را ننوازی در بوته عشقم چو زر و سیم گدازی ای باد برو حال دل خسته هجران بر دوست بده عرضه که تو محرم رازی رازیست درین دل که تو دانی به حقیقت کز بنده نیازست و ز تو...
وقت آنست که بر ما نظری اندازی بیش از اینم به سر بوته غم نگدازی تو چو خورشید جهانی و منم ذره صفت چه شود گر نظر مهر به ما اندازی تو کریمی و رحیمی و من از خاکم و خشت خاک را از کرمت حو...
دلا تو با من مسکین چرا نمی سازی مگر به خون من مستمند می نازی ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری سلام من برسانی که محرم رازی بگو چه کم شود ای ماه مهربان نفسی اگر تو با من آشفته حال درسا...
فریاد و درد ما ز غمت بی نهایتست جور و جفات بر دل تنگم به غایتست چشمت بریخت خون دلم را به تیغ هجر دادم ز وصل ده که نه وقت حمایتست مشتاق وصل تو من و از من تویی ملول آخر ز دل به دل نه...
امشب مه ده چار بیاراسته بود نور از رخ تو به عاریت خواسته بود در باغ گذشته ای همانا تو و سرو بر عذر قدمهای تو برخاسته بود