شمارهٔ ۲۲۶
یارب ز گل رخت به خاری برسم وز نرگس مستت به خماری برسم نی نی غلطم بتا به دریای فراق من کی ز میانش به کناری برسم

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
یارب ز گل رخت به خاری برسم وز نرگس مستت به خماری برسم نی نی غلطم بتا به دریای فراق من کی ز میانش به کناری برسم
به سروی راست ماند قامت دوست سهی سروست یا نی قامت اوست نه سروست و نه بالا و نه بستان بهشتست آن و طوبی بر لب جوست دلم بردی و رخ پیچیدی از ما چنین کی کرد آخر دوست با دوست خطا کردی جفا...
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم بی دیدنش از گریه نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید چشم
دردم او داده ست و درمانم از اوست چاره دردم که جوید غیر دوست گر کند با من جفا آن بی وفا بد نباشد هر چه زو آید نکوست تا توانایی بود جورش به جان می کشم زو گرچه یاری تندخوست حال جان پر...
ای عشق رخت برده مرا خواب از چشم سودای توام گشاده خوناب از چشم هرچند که یاقوت درخشان باشد با رنگ رخت ببرده ای آب از چشم
دل من در خم چوگان دو زلفش چون گوست که کند چاره درد دل ما را جز دوست رود خون می رود از دیده من در غم او دل سنگین نگارم مگر از آهن و روست نام و ننگ و دل و دین در سر کارت کردم دوستان ...
تا روی چو ماه تو نهانست ز چشم بی روی توام دجله روانست ز چشم از سوز دل سوخته وز جور فراق خونابه به روی من روانست ز چشم
گفتم آن ترک جفا جو نکند هیچ وفا نکند با دل سرگشته ما غیر جفا چون همه کار جهان بنده به کامش خواهد از چه رو می نکند کام دل خسته روا ما نهادیم سری در قدمت سرو روان راست گو از چه کشی ا...
جان داده ام و به نزد جانان هیچست با درد غمش مایه درمان هیچست زنهار مخور غم جهان ای دل تنگ دیدیم سراپای جهان کان هیچست
ای مرا پشت دل ز هجر تو نون دیده من چو اشک بارد خون در فراق رخ چو ماه و خورت رخ من شد ز اشک گلگون خون
رخسار توام ماه تمامست به چشم بی زلف توام جهان چو شامست به چشم از زلف نهاده ای بتا زنجیری دیدی که سر زلف تو دامست به چشم
فراغتیست مرا از جهان و هرچه در اوست چه باک دارم از اندیشه های دشمن و دوست مرا اگر چو سخن خلق در دهان گیرند غریب نیست صدف دایما پر از لولوست کسی که از بد و نیک زمانه دست بشست معینست...
جانم به لب رسید ز دست جفای دوست عمر عزیز شد به سر اندر وفای دوست گر دوست جان طلب کند از من فداش باد سر چون کشم من ای دل مسکین ز رای دوست در قصد جان من اگر او را رضا بود خواهم به جا...
چشمش به کرشمه گفت جان می بخشم وز مستی و سرخوشی جهان می بخشم نرگس به شفاعت از چمن سر بر کرد گفتا که به عشق تو روان می بخشم
ای کرده دل ز هر دو جهان آرزوی دوست ما را مراد دنیی و عقبی ست روی دوست گر دیگران به وصل دلارام زنده اند دارم حیات هر دو جهان من به بوی دوست حقا که من به بوی سر زلف جان دهم گر آیدم ب...
بنگر به گل دو رنگ ای ماه عجم یک روز زر طلا و یک روز بقم مانند دو عاشقند بنشسته به هم او سرخ شده ز شرم و او زرد ز غم
بر امید آنکه بینم روی دوست اینچنین سرگشته ام در کوی دوست با غم رویش منم از جان و دل دایما پیوسته چون ابروی دوست جان فدا بادا نسیم صبح را کاو پیامی می دهد از سوی دوست همچو یعقوب ستم...
در آتش روی دوست بگداخت دلم جان و سر و عمر خویش درباخت دلم گویند چرا نساختی با غم او گفتم چه کنم چون که نمی ساخت دلم
ندانستم که اهلیت گناهست و یا این ره که می پویم چه راهست ز جور روزگار و طعن دشمن جهان پیش جهان بینم سیاهست نه هر مردی تواند کرد مردی سواری شیر دل پشت سپاهست کسان را بر در هرکس پناهس...
در عشق رخت ز من رمیده ست دلم غمهای تو را به جان خریده ست دلم تا دید به بستان جهان سرو روان صد درد ز بالای تو چیده ست دلم
خدا بر حال این مسکین گواهست که از جانت همیشه نیکخواهست ولی از جور این چرخ سیه کار به پیش چشم ما عالم سیاهست بیا کز شوق طاق ابروانت به غم پیوسته پشت من دوتا هست غریبان را مکش کز روی...
از دست غمت به جان رسیده ست دلم صد جامه جان ز غم دریده ست دلم بس خار ز غم خورده و یک روز گلی از گلبن وصل تو نچیده ست دلم
عشق را آغاز و انجامیش هست هرچه می بینی سرانجامیش هست هر زمان نقشی برآرد روزگار تا نپنداری که آرامیش هست نام نیکو ماند از ما یادگار نیک بخت آن کاو نکونامیش هست هدهد بیچاره می نالد م...
از دست غم تو تا توانست دلم سرگشته ز غم گرد جهانست دلم هرچند که بالاش بلاییست بلند در بند قد سرو روانست دلم