شمارهٔ ۲۳۷
ای باد اگرت بر در جانان گذری هست بنگر که بر احوال جهانش نظری هست زنهار بگو کز من دلخسته بیندیش کاین آه جگر سوختگان را اثری هست بیمار فراقم من و از خود خبرم نیست ای دوست ز بیمار فرا...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای باد اگرت بر در جانان گذری هست بنگر که بر احوال جهانش نظری هست زنهار بگو کز من دلخسته بیندیش کاین آه جگر سوختگان را اثری هست بیمار فراقم من و از خود خبرم نیست ای دوست ز بیمار فرا...
زین بیش بتا مجوی آزار دلم درهم مشکن به هجر بازار دلم عیبم مکن ای دوست و به من رحم آور کاندر سر کوی تو گرفتار دلم
گرت ز صحبت ما دلبرا ملالی هست میان ما و تو ای نور دیده حالی هست به جان تو که مرا در نظر نمی آید به غیر این رخ زیبا اگر جمالی هست از آن نهال قدش و آن میان نازک او به جان دوست که در ...
بگرفت غمت باز گریبان دلم تا خود چه شود حال پریشان دلم در کوی تو هر شب به گدایی آمد گر راه دهی به وصل سلطان دلم
تو مپندار که بی لعل توام کامی هست یا بجز نقش خیال تو دلارامی هست ای صبا سوی دلارامم اگر می گذری زود گویش که مرا نزد تو پیغامی هست مشنو ای دوست چو در پیش تو گویند ز من بی رخ خوب توا...
جز لعل لب تو نیست درمان دلم جز مهر رخ تو نیست در جان دلم دل وصل تو می خرد به جانی چه کنم من چون نبرم بگو تو فرمان دلم
این جهان بی وفا با کس نکرده ست او وفا درد از او بسیار باشد زو نمی آید دوا هر درختی کاو کشد سر بر فلک از بار و برگ هم بریزاند به قهرش عاقبت باد فنا گر صدف پنهان شد اندر بحر بی پایان...
اندر خور همتم جهانی هیچست آن را چه محل بود که جانی هیچست گر در گذر آید آن سهی سرو روان جان گر بفشانیم روانی هیچست
دلم چون چشم سرمستش کنون در عین خماریست نشسته در غم رویش جهان در کوی غمخواریست به وصلم وعده ای دادی که از صبرت ندارم کام اگر صبری کنم جانا ز تو از روی ناچاریست ز جانت بنده ام جانا گ...
چشم خوش تو ربود یکباره دلم پیراهن صبر کرد صد پاره دلم پنداشت که از دولت وصلت کامی یابد لیکن نیافت بیچاره دلم
باز دل را به غم عشق تو خوش بازاریست زآنکه بر روی گلت بلبل جان با زاریست طره زلف تو بربود دلم را ناگاه راست گویم سر زلف تو عجب طراریست چشم جادوی تو با من چه خطاها که نکرد که گمان بر...
بر روی مه تو کرد نظاره دلم از دست بشد ز شوق بیچاره دلم هرچند تنم ز حضرتت محرومست حقا که ملازمست همواره دلم
ما را سر و کار با نگاریست دل در خم زلف غمگساریست از موکب لشکر فراقش بر دیده عشق من غباریست با بار فراق اوست کارم بنگر که چه طرفه کار و باریست کس نیست که با غمش بگوید ما را بجز انده...
در دست جفای توست همواره دلم وز خانه صبر گشته آواره دلم در غصه ایام فراقت دایم یک لحظه نگشت شاد بیچاره دلم
مقصود جهان از دو جهان وصل نگاریست ورنی به جهانم بجز این کار چه کاریست بازآی که روشن شودم دیده به رویت کز هجر تو بر مردمک دیده غباریست ای دوست مپندار که ما را شب هجران بی روی دلارای...
در هجر رخت شمع صفت گریانم بر آتش دل ز عشق تو بریانم چون صبح سعادت رخت طالع شد پیشش رومی ز سوختن نتوانم
مرا جان پای بند مهر یاریست دلم آشفته زلف نگاریست چو آن گلدسته من رفت از دست ز غم درپای جانم زخم خاریست به رقص آمد سهی سرو گل اندام محقر جان ما بر وی نثاریست به جان تو که از مستی چش...
گر من ز غمت جامه دل چاک زنم آتش ز سر سوز بر افلاک زنم از آه من دلشده ای ماه بترس زیرا که من آه از دل غمناک زنم
ای بت نامهربان این ستم از بهر چیست بر دل بیچاره ای کز دل و از جان بریست غمزده سوگوار شب همه شب تا به روز بر در تو سر زند هیچ نگویی که کیست لعل لب جان فزات آب حیاتست و بس زلف تو دام...
چون من قد و بالای تو را یاد کنم دل را ز غم زمانه آزاد کنم از چشم پر از فتنه نگاهی می کن تا جان حزین را ز تو دلشاد کنم
ای باد صبحدم خبر آن نگار چیست آخر هوای آن صنم گل عذار چیست گر نیست میل او سوی ما همچو سرو ناز نازش ز حد برفت همه انتظار چیست گویند دوستان که مده دل به دست او ما را در این میانه بگو...
با درد تو ای نگار درمان چه کنم با عشق رخ تو سر و سامان چه کنم عیدست مرا روی دلارات بگو در پای خیال دوست قربان چه کنم
ای باد صبحدم خبر آن نگار چیست بویت خوش است حال سر زلف یار چیست بوییست بس عزیز عجیب حیات بخش با بوی زلفش عنبر و مشک تتار چیست با چشم نیم مست تو نرگس چه دسته ایست با قد دلفریب تو سرو...
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون منست توبت کردم که توبه دیگر نکنم