شمارهٔ ۳۰
سرو چمن از عجب برآورده دو دست گفتا که که را قد دلارا چو منست چون قامت رعنای تو از دور بدید از خجلت بالای تو بر خاک نشست

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سرو چمن از عجب برآورده دو دست گفتا که که را قد دلارا چو منست چون قامت رعنای تو از دور بدید از خجلت بالای تو بر خاک نشست
در فراقت جز غمم کس پیش نیست وز وجودم جز خیالی بیش نیست خاطرم ریش است در هجران تو مشکل آن کم جز نمک بر ریش نیست پادشاه صورت و معنی تویی از چه رویت رحم بر درویش نیست خویش را بر خویش ...
تا گشت بتا رخت نهان از دیده افتاد مرا بی تو جهان از دیده تا روی تو دید دیده در خونم شد اینست مرا سود و زیان از دیده
گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیست غیر از خیال روی توام در خیال نیست آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گوی ای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخور زین بس مخو...
در هجر توام دجله روان از دیده خون جگرم ز غم چکان از دیده حال دل و دیده ام چنین می گذرد تا گشت رخ دوست روان از دیده
مرا دلبند و مونس غیر غم نیست ترا سرمایه جز جور و ستم نیست مرا چون تو نباشد در جهان یار ترا بهتر ز من دلدار کم نیست اگر روی ترا در خواب بینم ز بخت سرکش خود باورم نیست به جان آمد دل ...
اشکم شده از درد روان از دیده خون جگرم چکان چکان از دیده دانی که ز کی شد این بلا بر دل من تا گشت رخ دوست نهان از دیده
نگار من به سر عهد خویش محکم نیست مرا به غیر غم دوست هیچ همدم نیست پیام من که رساند به یار مهرگسل که در جهان بجز از باد صبح محرم نیست بگو به یار که از غم به لب رسیدم جان بیا که جز د...
ای بی رخ تو چو لاله زارم دیده گرییده چو ابر نوبهارم دیده روزی بینی در آرزوی رخ تو چون اشک چکیده در کنارم دیده
جز لطف تو جانا به جهان هیچ کسم نیست فریاد رسم زود که فریادرسم نیست چون بلبل شوریده منم عاشق رویش در بندم و نالان و خلاص از قفسم نیست از جان به هوای سر کویت شب و روزم جز دیدن روی تو...
بیچاره دلم ز هجر تو غم دیده و این دیده مهجور ز غم نم دیده چون طاقت هجران تو آرد که به غم مسکین دل من هست به غم خم دیده
فریاد که جز لطف تو فریادرسم نیست واندر دو جهان غیر غمت هیچ کسم نیست مشکل همه اینست که از پای فتادم از هجر و به وصل رخ تو دست رسم نیست گرچه نفسی یاد من خسته نکردی صبر از رخ همچون قم...
خون گشت مرا از غم هجران دیده آخر چه کنم با دل هجران دیده گویند که هجر جان ز تن سخت بود مسکین دل من چو روز هجران دیده
مرا به غیر صبا پیش دوست محرم نیست مرا انیس و دلارام و یار جز غم نیست ببین چگونه بود حال آن دل مسکین که جز غمش به جهان در غم تو همدم نیست صبا تو حال من خسته نیک می دانی بگو بگو به ن...
ما بنده ز جانیم و تو فرمان می ده دردیست مرا از تو و درمان می ده ای دل اگرت به دست افتد وصلش جان پیش رخ نگار آسان می ده
چه کنم در شب هجران تو آرامم نیست یک نظر بر رخ جان بخش دلارامم نیست با همه درد که در آتش دل سوخته ام آرزوی و هوس صحبت هر خامم نیست گرچه مانند صراحی شده خون در جگرم جز دلی صاف تنگ گش...
یارب تو مرا دولت بینایی ده واندر ره طاعتم توانایی ده آن دم که رسد مرا به لب جان عزیز بر یاد توام زبان گویایی ده
مهربانی ز دلستانم نیست میل دل جز به دوستانم نیست شب وصل تو از خدا طلبم غیر ازین هیچ داستانم نیست بی قد و قامت چو شمشادت رغبت و میل بوستانم نیست بی رخ چون گل تو ای گلبوی هیچ پروای گ...
در عشق تو در هر دهنم افسانه در زلف چو زنجیر توام دیوانه ای جان و دل آشنای کویت شده ام چندی داری ز خویشتن بیگانه
درد هجران ز تو نهانم نیست بیش ازین طاقت و توانم نیست مهرت از دل نمی شود خالی غیر یاد تو بر زبانم نیست در فراق رخت شبان دراز جز خیال تو میزبانم نیست حال خود خواهمت که عرضه دهم محرمی...
پیش رخ چون شمع توام پروانه با غیر توام در دو جهان پروا نه گفتی که براتی به لبت خواهم داد مردیم به انتظار آن پروانه
گر آیی تنگ یک شب در بر ما فدای پای جانان این سر ما چه دولت باشد آن یارب که ناگاه درآیی همچو سروی از در ما ندارم دستگاه صبر بشتاب ز روی لطف اگر آیی بر ما تویی سرو گل اندام پری روی ب...
در دیده دلم خیال رویش می بست دلبر به کرشمه گفت زان نرگس مست خوش باش که کام تو برآرم روزی بخشیدن مست اگر بود دست به دست
دلی کجاست که آن دل سرشته با غم نیست چون زلف خوب رخان بام و شام در هم نیست جهان بخست دلم را به تیغ کین و ستم که در جهانش بجز وصل دوست مرهم نیست به پرسشی و سلامی ز دوست خرسندم فغان و...