شمارهٔ ۳۳۲
کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب بر آن لب حالی ترسنده از آن شدم که ناگاه ز جان بی وصل لبت کنیم قالب خالی

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب بر آن لب حالی ترسنده از آن شدم که ناگاه ز جان بی وصل لبت کنیم قالب خالی
جهان تا هست خالی از غمی نیست به ریش خاطر او مرهمی نیست غمش همدم بود از جور ایام که تا دانی که او بی همدمی نیست دمادم غم ز دل خالی نباشد بر این مسکین دل من یک دمی نیست نمی یارم ز دس...
لیلی لیلی ز دست دل واویلی من دوست یکی دارم و دشمن خیلی من جان به غم عشق تو درباخته ام آخر ز چه سوی ما نداری میلی
اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیست ورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست فدای جان عزیزش هزار جان و جهان مرا مودت و عشق رخش نهانی نیست یقین که در دل تو نیست مهربانی نیز ز روی مردمیت پرسش...
تا کرد دلم به عشق رویت میلی در دیده نشست از خیالت خیلی گویند که صبر کن ز رویش مجنون گفتا که نفس چون بزنم بی لیلی
بیا که بی تو مرا هیچ زندگانی نیست به هجر لذت عمری چنانچه دانی نیست مدار ماه رخ از من دریغ در شب تار که بی حضور توام هیچ زندگانی نیست مرا به روز غمت رنگ زعفرانی هست به روی دل بجز از...
تا دید جمال تو به چشمم لیلی از دیده روانست به هر سیلی مجنون توام ز جانت ای سرو روان فریاد که سوی ما نداری میلی
آن چه شوریست ز عشق تو که اندر می نیست و آن چه سریست ز اسرار تو کاندر نی نیست در فراق تو مرا جان به لب آمد آخر اثر وصل تو ای دوست بگو تا کی نیست با دل خسته هجران کش خود می گویم هیچ ...
روزی ز دری گذشتم اندر خیلی مجنون دیدم که می زدی واویلی گفتم که چنین واله و شیدات که کرد فریاد برآورد که لیلی لیلی
مرا به عشق تو جز ناله ای و آهی نیست به حال زار من خسته ات نگاهی نیست طریق راه و روش در غم تو بسپردم عزیز من چه کنم چون سرت به راهی نیست غم تو بر دل تنگ منست پیوسته ترحمی به دلم کن ...
مجنون نفسی بزد که لیلی لیلی آخر ز چه نیستت به سویم میلی لیلی به زبان حال گفتا مجنون در دیده ما شد از خیالت خیلی
مرا جز درگه لطف تو می دانی پناهی نیست اگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست ز دیده خون همی بارم ز شوق روی آن دلبر به غیر از مردم دیده در این عالم گواهی نیست چو حلقه بر درم دایم ز هرک...
رنجور غم عشق توام تا دانی من درد تو دارم و توام درمانی گفتم به طبیب اگر بدانی حالم بی شک به علاج درد ما درمانی
چرا به سوی من خسته ات نگاهی نیست که جز در تو مرا در جهان پناهی نیست مکن جفا و بده داد بی دلان کامروز به ملک هر دو جهان چون تو پادشاهی نیست ستم مدار روا بر من غریب حزین که جز وفای ت...
دادم به تو دل من ز سر نادانی شبهای سر زلف توأم تا دانی دارم ز سر زلف تو ای دوست به دست اسباب پریشانی و سرگردانی
مرا که فرض شد از جان و دل دعای شما بگو چگونه بگویم دمی ثنای شما ز پادشاهی ایران زمینش ننگ آید کسی که شد به سر کوی غم زدای شما اگرچه رای تو بر درد و غصه دل ماست به غیر صبر چه تدبیر ...
چون چشم تو نرگسی ندیدم سرمست چون دید دلم گشت به زلفت پابست پیوسته به خم بود چو ابروت دلم جان کرد فدا و ز غم آن نیز نرست
دل من در فراق شیداییست خسته از درد ناشکیباییست گر پریشان شده ست معذورست دایما زان دو زلف سوداییست عشق او را چگونه شرح دهم بی سخن در کمال زیباییست قامتش را چه نسبت است به سرو اعتدال...
چون لاله نزار خون جگر تا دانی تا چند به ما دست جفا افشانی بردی دلم از دست و بدادی بر باد ای جان و جهان این همه از نادانی
ماه رویا مه رویت چه جهان آرایی ست در چمن قامت سرو تو چه بی همتایی ست هوس زلف سیاه تو همی پخت دلم عقل گفتا بپز این دیگ که خوش سودایی ست در غم حسرت دیدار تو ای جان و جهان نیک در دیده...
دل چند کشد به عشق سرگردانی بازآر دل خسته ام ار بتوانی ای دیده تو خون دل ما می یزی دل را چه گناهست تو خود می دانی
هوای کوی جانان خوش هواییست مگر آرام جان مبتلاییست به بالای تو عاشق گشتم ای مه بلای عشق جانان خوش بلاییست نسیم صبح عنبر بو از آنست که بویش بوی زلف آشناییست خیالت هست دایم در دو دیده...
ای داده مرا به عشق سرگردانی تا چند ز ما به عشوه سر گردانی سرگردان شد دلم به سر گردان شد تا از چه گرفت این همه سرگردانی
دل دیوانه من در غم تو شیداییست دیده در کوی خیال تو جهان پیماییست دل ربودی و به جان نیز طمع می داری راستی با تو چه گوییم که خوش یغماییست دل من در خم گیسوت گرفتار شده ست مگرش با سر و...