شمارهٔ ۶۴۱
با قامت تو سرو به بستان چه می کند گل با رخت بگو به گلستان چه می کند چون بر گل رخ تو چو من عندلیب نیست در مدح روی خوب تو دستان چه می کند هر دیده کاو فروغ رخت را ز دور دید آخر بگو که...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
با قامت تو سرو به بستان چه می کند گل با رخت بگو به گلستان چه می کند چون بر گل رخ تو چو من عندلیب نیست در مدح روی خوب تو دستان چه می کند هر دیده کاو فروغ رخت را ز دور دید آخر بگو که...
جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند حاجب کنج دهانت حقه بازی می کند خوش نسیمی می وزد از بوی زلفت صبحدم زآنکه باد صبح با زلف تو بازی می کند زلف تو عمر من است و هیچ می دانی که عمر همچو ...
تا به چند آن غمزه از من دلربایی می کند می رود با جای دیگر آشنایی می کند روشنایی چشم من باشد روا باشد که یار شمع رویش جای دیگر روشنایی می کند در وفاداری او جان داده ام من سال ها آن ...
درد مرا طبیب مداوا نمی کند با من ز روی لطف مدارا نمی کند دردی ست در دلم که علاجش به دست اوست وآن سنگ دل دواش مهیا نمی کند تیغ ستم زند به دل خستگان هجر وز هیچ روی میل و محابا نمی کن...
با من خسته دلبرم غیر جفا نمی کند کام دل حزین من دوست روا نمی کند چونکه دلم به درد او هست حزین و مبتلا درد مرا ز لب چرا دوست دوا نمی کند گفته بد او وفا کنم ور نکند عجب مدار عمر منست...
بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمند ز وفا دور و جفاجوی و نه اهل کرمند روزگاریست پر آشوب که از خلق جهان حذر اولیست که یاران وفادار کمند وحشتی از همه دارند ندانم که چرا همچو آهوی چرا گش...
بی تو چشمم جهان نمی بیند گل وصلت دلم نمی چیند جز سر زلف دلکشت صنما جای دیگر دمی نمی شیند گرچه هستت به جای من دگری دل من جز غم تو نگزیند دیده بختم از خدا خواهد که شب و روز در رخت بی...
بی رخت دیده کی جهان بیند یا به جای تو غیر بگزیند دل من شد به خار هجر تو ریش گل ز باغ وصال کی چیند چونکه با زلف و خالت انس گرفت جای دیگر چگونه بنشیند گر خرامی به باغ سرو روان درد از...
دل را نسیم زلف معنبر دوا بود تا دوست را عنان عنایت کجا بود من زهر شربت شب هجران چشیده ام شهد لبت به جام رقیبان چرا بود من تشنه ام به آب زلال وصال تو سیراب دیگری ز لبت کی روا بود حس...
بیا بنشین مرو در خواب امشب دل ما را دمی دریاب امشب ز نور روی خود ما را برافروز که خوش باشد شب مهتاب امشب بساز از روی یاری با غریبان چو عمر از پیش ما مشتاب امشب چو چشم خویشتن خوش با...
مرغ دل من هوای یاری نگرفت و این دست مرا شبی نگاری نگرفت یک دم به میان نیامد آن سرو سهی تا عاقبت الامر کناری نگرفت
یاری که همه میل دلش سوی وفا بود برگشت و جفا کرد و ندانم که چرا بود بر حال من دلشده زار نبخشود این نیز هم از طالع شوریده ما بود از هجر تو هرچند که کردیم شکایت با وصل تو گویی نفس باد...
خاطرم از هر دو کون آزاد بود با خیالش روز و شب دلشاد بود در خیالم قد آن دلبر گذشت چون بدیدم قامت شمشاد بود پیش قدش بنده گشتم رایگان گرچه یار ما چو سرو آزاد بود داد من یک لحظه از وصل...
درد ما را دوا تواند بود زان جفاجو وفا تواند بود دلبر از این دهان شیرینت کام جانم روا تواند بود حالت درد ما که عرضه دهد پیش او جز صبا تواند بود گوید آن دردها که بر دل ماست نازنینا ر...
دمی که رای منت اختیار خواهد بود همان دمم به جهان بخت یار خواهد بود اگر به دامن وصلت رسد شبی دستم فتوح روز من و روزگار خواهد بود اگر به کلبه احزان ما دهی تشریف ز بهر مقدم تو جان نثا...
مرا خیال تو تا در ضمیر خواهد بود گمان مبر که ز عشقم گزیر خواهد بود هوای مهر دل من ز جان و دل شب و روز مدام در پی ماه منیر خواهد بود من از جفای تو روی از درت نگردانم که هرچه دوست کن...
فروغ حسن تو تا در کمال خواهد بود زبان فکر من از مدح لال خواهد بود حرام باد بر آن کس همیشه خواب و قرار که گفت خون دل ما حلال خواهد بود به جان رسید دل ما ز هجر تو تا کی تو را ز صحبت ...
هزار یار نوت گر ندیم خواهد بود نه چون محبت یار قدیم خواهد بود رسید مژده به گوش دلم ز باد صبا که بر من آن دل مسکین رحیم خواهد بود اگر نه لطف تو فریاد ما رسد جانا رخی زرینم و اشکی چو...
تا مدار فلک و دور جهان خواهد بود دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود بر من خسته نظر گر فکنی از سر لطف اثر همت صاحب نظران خواهد بود دیده تا بر قد آن سرو روان بگشایم خونم از دیده غم د...
درد ما را دوا نخواهد بود کامم از لب روا نخواهد بود نازنینا خیال طلعت تو از دو چشمم جدا نخواهد بود حال ما پیش تو که عرضه دهد محرمم جز صبا نخواهد بود جور تا کی کشم بگو ز غمت ظلم بر م...
از درد دوری تو جانا دلم بفرسود صبر و قرار یکسر عشقم ز دست بربود گر باورت نباشد از ما غم جهان را تو سیم اشک ما بین بر چهره زراندود دیدی که در فراقت ای نور هر دو دیده نارم به دل فتاد...
بخت رمیده ما چون یار ماست امشب خوابت حرام دیده به آزار ماست امشب در گلستان رویش داریم های و هویی در دیده رقیبان زان خارهاست امشب با گل چو همنشینم خواهم سلاحداری تا جار خار در گل جا...
هرگز دل من بی تو قراری نگرفت روزی ز میان تو کناری نگرفت بر باد خیال نقش رویت صنما خون شد دل و دست من نگاری نگرفت
بی رخ تو نمی توانم بود زآنکه وصل تو چون روانم بود دیدن روی تو به جان جستم تا مرا طاقت و توانم بود دل ببردی و ترک ما گفتی بر تو ای جان کی آن گمانم بود آن قد همچو سرو و آن لب لعل مون...