شمارهٔ ۷
الهی تو بگشا دری از بهشت به روی دلارای حوری سرشت به جنت دهش جای این حور زاد نشستنگهش جمله با حور باد ز دل حسرت عالمش دور کن روانش به لطف تو پر نور کن

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
الهی تو بگشا دری از بهشت به روی دلارای حوری سرشت به جنت دهش جای این حور زاد نشستنگهش جمله با حور باد ز دل حسرت عالمش دور کن روانش به لطف تو پر نور کن
بگویمت سخنی ای نگار چون بالات به راستی و درستی که نیست کس همتات نرست سرو چو قد تو راست در بستان گلی ندید کسی چون رخ جهان آرات اگر کنی گذری در چمن گل رنگین فتد ز دست و سهی سرو سر نه...
جز وصل توام هیچ نمی باید هیچ جز یاد توام هیچ نمی باید هیچ هیچست دهان تنگت ای جان و دلم زان لب بجز از هیچ نمی خواهد هیچ
بجز خیال توام در نظر نمی آید دمیم بی رخ جانان به سر نمی آید منم به خاک رهش معتکف به امیدش ولیک سرو روان در گذر نمی آید پری صفت ز دو چشمم نهان شده عمریست از آن جهت ز نگارم خبر نمی آ...
درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمی آید که کام جان من هرگز ز لعلش برنمی آید به سرو قامتش گفتم چرا نایی برم گفتا منم سرو سهی لیکن قدم در برنمی آید من بیچاره از یادت نباشم یک زمان خالی تو...
عقل با عشق برنمی آید شب هجران به سر نمی آید گریه چشم ما و آه سحر چه کنم کارگر نمی آید با وجود رخ نگار مرا در نظر ماه و خور نمی آید قامت یار سرو آزادست هیچگونه به بر نمی آید دست امی...
تو را به کون و مکان سر فرو نمی آید مرا دلی که صبوری از او نمی آید اگر جهان همه حور بهشت خواهد بود چه چاره چون به خیالم جز او نمی آید وگر به روضه خلدم قصور عرضه کنند به جان تو که به...
اگر نقاب بت من ز چهره بگشاید بسا دلی که به شوخی به غمزه برباید ز لوح خاطر من یاد دوست نتوان برد ولی اگر بکند یاد ما دمی شاید دلا به گردش و دور زمانه باید ساخت نه آنچنان که بباید چن...
مرا به صبحدمی گل به بار می باید به باغ دامن و دست نگار می باید چو مست گشت دل از باده غم تو مرا ز جام لعل تو دفع خمار می باید اگرچه هست عنایت تو را به سوی رهی ز طالعم مددی هم به کار...
چمن به صبحدمی چون به گل بیاراید دماغ جان من از بوی آن بیاساید فروغ مهر نماند به چرخ میناگون اگر نگار من از دور چهره بنماید خم کمان دو ابروی دوست محرابیست چه حاجتست که آن را به وسمه...
عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید در فتحی به من از روی صفا بگشاید بیش از این غم مخور ای دل که ز لطفش روزی گره از کار فروبسته ما بگشاید التجا بر در مخلوق نشاید بردن که در دولت و اقبال خد...
گر آفتاب تجلیش روی بنماید دلا یقین که تو را کار بسته بگشاید اگرچه هست بر آیینه صفا زنگار به صیقل در توفیق زنگ بزداید وگر چو زلف پریشانیم نباید دید اگر به یک سر مو در عنایت افزاید چ...
مرا زین بیش درد دل نباید وگر دردم دهی دیگر نشاید نشاید جور با یاران یکدل اگرچه دوستی در دل فزاید چو سروش بر دو چشم خود نشانم به سوی ما اگر یک لحظه آید اگر تخم جفا کارد به جانم به د...
چو در فراق تو یک دم نمی توانم ساخت بگو که نرد هوس با تو چون توانم باخت فراق روی تو ما را چنان نزار فکند که هر که دید مرا از خیال وانشناخت ببرد از من بیچاره صبر و هوش رخش نهان شد از...
درد دل من لعل تو درمانش باد دل بسته آن پسته خندانش باد در عهد وصال اگر نوازد ما را صد جان جهان به عید قربانش باد
مرا وصال رخت ای نگار می باید اگر مراد دل ما نمی دهی شاید نظر به روی تو کردن چو خوش بود تا روز که عکس روی تو خواب از دو دیده برباید ببست جان و دلم دیده در خیال رخت مگر دری ز وصالت خ...
کردگارم مگر از غیب دری بگشاید رهی از لطف به کوی تو مرا بنماید هست امید من دلخسته که لطف و کرمش گره از کار فروبسته ما بگشاید پیش از این در ظلمات شب هجرم بکشد بو که خورشید وصال تو رخ...
نصیب دشمنم بادا چنین عید نپندارم چنین عیدی که کس دید دلش هرگز ز روی مهربانی بر این بیچاره مسکین نبخشید نپرسید از من رنجور مهجور مگر مسکین عیادت هم نیرزید به جانان گفتم ای جانم فدای...
بیا غم از بر آن یار غمگسار رسید دعا بسی و ثناهای بی شمار رسید به نامه کرد مشرف مرا نگار به لطف جهان ز نامه و نامش به اعتبار رسید از آن نوازش و الطاف بنده پرور او چه خرمی به دل تنگ ...
جان من شکسته دل از غم تو به جان رسید وز غم عشقت ای صنم کارد به استخوان رسید دل ز غمت شکسته شد جان به هوات بسته شد ای دل و جان ز دست تو جان به لب جهان رسید جان برسد به لب مرا تا برس...
از دست هجر تو دل تنگم به جان رسید بس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسن واجب بود به غور دل ناتوان رسید بار دگر به دولت وصلت اگر رسم گویم غم فراق ولی ...
شکر یزدان که مرا مژده جانان برسید عاقبت درد مرا نوبت درمان برسید ای تن آسوده ز غم باش که جان باز آمد و ای دل از غصه بپرداز که جانان برسید رنج درویش علی رغم رقیبان بگذشت یوسف مصر نک...
عاقبت درد من خسته به پایان نرسید سر سرگشته ام از وصل به سامان نرسید پایمال شب هجران شده چون مور ضعیف شمه ای قصه دردم به سلیمان نرسید دردم از حد شد و جز ناله ندارم همدم که بگویم دمک...
دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید عهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانی عمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید گشته پامال فراق رخ یارم چه کنم قصه غص...