شمارهٔ ۷۷۹
هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز تا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهم تا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز سر عشق تو نخواهم که بگویم با کس خاصه با باد ص...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هست چون زلف بتانم هوس عمر دراز تا دمی درد دل خویش بگویم به تو باز سر به گوش تو نهم حال جهان عرضه دهم تا نظر بر من بیچاره کنی از سر ناز سر عشق تو نخواهم که بگویم با کس خاصه با باد ص...
دل از دوران گیتی شاد بادت ز غمهای جهان آزاد بادت مبادا یادم از یادت فراموش همیشه عهد و پیمان یاد بادت همیشه در سرابستان جانم قد و بالای چون شمشاد بادت همیشه دلبرا از پیر معنی وفا و...
با درد تو دل چگونه درمان طلبد با عشق تو سر چگونه سامان طلبد خواهد که ببوسد کف پایت از جان لیکن ز زبان دوست فرمان طلبد
سروی به خون دیده بپروردمش به ناز برداشت از سر من بیچاره سایه باز گفتم چرا تو سایه ز ما برگرفته ای گفتا تو بیش ازین به قد سرو ما نناز ماییم سر کشیده بر اوج فلک ببین در آتش فراق چو ق...
ای که دل برده ای ز دستم باز به چه از ما نظر گرفتی باز چه کنم چون به حضرت تو مرا جز صبا نیست محرم این راز کی کند حال زار ما عرضه پیش دلدار و زود گردد باز که دل من کبوتریست زبون در ه...
صبا با گل بگو از من دگر باز به بستان آمدی با برگ و با ساز ربودی دل به دستان از بر ما درآمد بلبل خوش گو به آواز به عشق روی گل سرو از چمنها خرامیدند باری از سر ناز که تا گل سرو بیند ...
به یاد آمدم آن جوانی و ناز که کردیم با دلبران طناز به پایم نهاده بسی سروران سری کاو بدی در جهان سرفراز ز عشق رخم باز نشناختند سران سر ز پای و سر از پای باز اگر جان بدی التماس جهان ...
در بوستان حسن بگفتم به سرو ناز پیش قدش تو بیش به بالای خود مناز در قامتش نگه کن و انصاف خود بده کز قد اوست سرو چمن جمله سرفراز آری چو دید عارض خورشید منظرت ماه دو هفته از غمت افتاد...
ای تو چون محمود و من در بندگی همچون ایاز بی نیاز از خلق و خلقی را به دیدارت نیاز ای صبا با زلف یارم چند بازی کز حسد سوختم بازی رها کن بیش ازین با او مباز هر که را افتاد بر محراب اب...
صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم راز مرا به روی نگارین خویش هست نیاز چو حال زار من خسته دل تو می دانی که جان رسید مرا بر لب از فراقش باز به گوش او نرسیده حکایت دردم که مونس دل ما بو...
سرو نازی سرو نازی سرو ناز هست ما را بر قد سروت نیاز روی خوبت قبله صاحب دلان طاق ابروی تو شد محراب راز جز حدیث تو نگویم در میان جز ثنایت من نخوانم در نماز من چو خاک ره فتادم پیش تو ...
آن سرو راست را که همی پرورم به ناز از آب دیده چون بودم بر قدش نیاز آبم ببرد آن رخ چون آتشش از آن در بوته فراق چو سیمیم در گداز تا چند با فراق تو سازیم ای صنم یک شب به وصل کار من خس...
فغان و داد ازین روزگار سفله نواز که دارد اهل مروت بدین صفت به نیاز ز آهن و مس و رویست و قلع عالم پر طلا و نقره ازین جور می رود به گداز چراغ بزر ز روغن همیشه می سوزد جفا نگر که سر ش...
ای بر دل من مهر تو هر لحظه زیادت یک بار نظر کن به من از روی ارادت یک لحظه مرا یاد نکردی ز سر لطف شرم از من بیچاره دلسوخته بادت آن کس که مرا از تو به ناکام جدا کرد وقت شدنش یاد ممان...
بربود دل از من صنمی سیمین خد زان روی که حسن اوست بیرون از حد رویش چو گلست در چمن می دارش در حفظ خود از بلای هم صحبت بد
به دست دل نیفتاده چو تو حوری وشی هرگز سهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز ز لعل آن لب شیرین به رخسار چو خورشیدت نیفتاده ست در جانم بدینسان آتشی هرگز فروناید دلم باری به صورتهای بی معن...
تا چند کشیم از جگر این آه جگرسوز تا چند خوریم از ستمت تیغ جگردوز تا چند بود وعده وصل تو به فردا کامم ز لب لعل خود ای جان بده امروز کام من دل خسته مهجور روا کن زان رو که بباید شد از...
دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز آتشم از غم تو در دل و جانست امروز آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز آنکه دوشم به کنایت سخنی می گفتی چون بدیدم به ی...
جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز اگرچه درد فرستادم او دواست هنوز اگرچه بر سر جنگست با من مسکین به جان دوست که دل بر سر صفاست هنوز ازین طرف همه شوقست و اشتیاق وصال از آن طرف همه جنگست ...
روی او صبح من و ماه تمامست هنوز زلف شبرنگ بتم مایه شامست هنوز دل من مرغ صفت قید سر زلف تو شد زانکه با خال رخت دانه و دامست هنوز سرو بستان به همه شیوه و دستان که دروست پیش آن قد دلا...
بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز مهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز سر عشقت که نکردیم ملا در همه عمر در درون دل غمدیده نهانست هنوز گرچه یاد از من دلخسته نیاری هرگز روز و شب ورد توا...
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز وان ستمگر می نگوید ترک آزارم هنوز سال ها تا گلبن مقصود را می پرورم زآب چشم و بر نمی آید گل از خارم هنوز گرچه بر باد هوس شد خرمن امید من تخم مه...
دیگر چه فتنه می کند این باد مشک بیز گر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز از باد صبحدم به چمن بین شکوفه ها بنشین به زیر آن و شکوفه به سر بریز ای نور هر دو دیده بینا ز روی لطف با غمزه گو ...
نیاز من به رخ خود مکن ز خویش قیاس مرا به دیده اخلاص و بندگی بشناس اگرچه نیست به سوی منت نظر لیکن مراست بر دل از الطاف دوست شکر و سپاس شبی به دست دلم ده دو زلف مشکین را به جان تو که...