شمارهٔ ۹۱۱
دل به غم تو بسته ام و از همه خلق رسته ام چون سر زلف خویشتن چند کنی شکسته ام یاد من آر از کرم زآنکه به یاد وصل تو شاد نگشت خاطرم تا به غمت نشسته ام تا به غمت نشسته ام ای بت دلربای م...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل به غم تو بسته ام و از همه خلق رسته ام چون سر زلف خویشتن چند کنی شکسته ام یاد من آر از کرم زآنکه به یاد وصل تو شاد نگشت خاطرم تا به غمت نشسته ام تا به غمت نشسته ام ای بت دلربای م...
چون سر زلفش پریشان در جهان افتاده ام با غمش نزدیک و دور از خان و مان افتاده ام همچو سوسن ده زبانی می کند با من نگار لاجرم از عشق او در هر زبان افتاده ام از وصالش بر کران می داردم ل...
سالها در عشق تو خون خورده ام رنجها از دست هجران برده ام تا مگر بینم دمی رخسار تو جان و دل ایثار پایت کرده ام مردم چشمم که بینایی دروست از غم هجرانش بس آزرده ام در فراق رویت ای زیبا...
تا سر کوی تو مأوا کرده ام دولت وصلت تمنا کرده ام بوی زلفت می دهد باد صبا زان سبب آهنگ صحرا کرده ام دل همی خواهد که جوید مسکنی من سر زلف تو پیدا کرده ام نام خود را در جهان از عشق تو...
جان فدای راه عشقش کرده ام دل چو زلف او مشوش کرده ام آرزو دارم که گیرم در برش راستی اندیشه خوش کرده ام من به بوی زلف عنبربار او از نسیم صبحدم غش کرده ام من بدان کیشم که قربانش شوم ت...
آنکه در عالم ثنایش کرده ام جان فدای خاک پایش کرده ام من خیال روی آن زیبا نگار در درون دیده جایش کرده ام رای او بر خون ما گر هست و نیست من ز جان فرمان رایش کرده ام گر بداند آن نگار ...
درد دلم را ز تو گرچه نهان کرده ام شب همه شب بر درت ناله ز جان کرده ام در هوس روی تو ای بت مهروی من پیک نظر در پی ات مست و روان کرده ام روی دلارای تو ماه تمامست و من نسبت قد تو را س...
نازنینا من ز جانت بنده ام بنده عشق توام تا زنده ام گر قبول افتم تو را در بندگی بنده ای با طالع فرخنده ام چون قدت سروی ندیدم راستی همچو رخسارت مهی تابنده ام سرو جانی سایه ای بر ما ف...
تا خیال آن بت بگزیده ام بست نقشی در سواد دیده ام از خیالش نیستم خالی دمی گر بداند نور هر دو دیده ام عمر بگذشت و من از روی وفا یک سخن از لفظ او نشنیده ام در چمن چون دیده ام قدی چو س...
کدام سرو به بالای دوست ماند راست بگو دلا و به بستان نظر کن از چپ و راست نگاه کردم و دیدم ز دور می آمد نگار و سرو به پیشش به یک قدم برخاست نه سرو بود و نه طوبی صنوبری دیدم میان باغ ...
کس عهد وفا چنانکه پروانه خرد با دوست به پایان نشنیدیم که برد مقراض به دشمنی سرش برمی داشت پروانه به دوستیش در پا می مرد
ای خوشا وقت دل شوریده ام حال دل چون زلف دلبر دیده ام تا دلم در شست زلفش خانه ساخت من بسی درد از رخش برچیده ام من به یاد آن قد و بالای تو سرو نازا بس زمین بوسیده ام گرچه کردی راز ما...
من که عمری در جهان گردیده ام مثل رویش کافرم گر دیده ام دیده ام خوبان و مهرویان بسی مهر رویش در جهان بگزیده ام در چمن بر یاد قدش هر زمان پای سرو و نارون بوسیده ام نسبت زلفش به عنبر ...
ای خیال روی تو در دیده ام هست دایم همچو نور دیده ام بی رخ زیبای تو در ماه و خور ناکسم گر من در افشان دیده ام عشق روی تو نگارا در جهان از دل و جان و جهان بگزیده ام در سرابستان فردوس...
خوابی خوش است اینکه شب دوش دیده ام دل را به یاد دوست به جان پروریده ام دارم امید آنکه ازین خواب برخورم زیرا که لطف دوست درین خواب دیده ام دیدم صباح روی تو ای جان به آشکار تعبیر چیس...
باد صبا از من رسان نزد دلارامم سلام دیگر ببر بعد از سلام از خسته مسکین پیام با او بگو ای جان و دل تا چند در هجران خود چون طره سرگشته ات آشفته ام داری مدام بخرام در چشمم که تا جانم ...
من دلخسته در عشقت خرابم ببرده آتش عشق تو آبم گرم چون چشم مستت مست خواهی بده جانا از آن لعلت شرابم به چشم ساحر و زلف پر آشوب ببردی ای نگار از دیده خوابم دوای درد دل پرسیدم از دوست چ...
به درد عشق تو درمان نیابم ببرد از من به دستان هوش و تابم ز دست غمزه غماز شوخت برفت از دست باری خورد و خوابم حدیث عشق رویت با طبیبان بگفتم خون دل گفتا جوابم شراب از دیده آرم در فراق...
بی روی تو نیست خورد و خوابم پیوسته ز هجر در عذابم بر خاک نشسته ام ز جورت وز دیده ز سر گذشت آبم بگذشت فغان من ز گردون وز کبر نمی دهی جوابم از تاب دو زلف پیچ در پیچ ای دوست برفت هوش ...
دلا در باغ حسنش عندلیبم نباشد غیر خار از گل نصیبم بچیدند از چمن گل باز یاران ز گل محروم از جور رقیبم دلم پر درد و غیر از شکر او دوای دل نمی گوید طبیبم جهان در کار عشقش کردم آخر چرا...
در جوانی قدر خود نشناختم این زمان حاصل چه چون درباختم چون گذشت از ما چو باد صبحدم نیک و بد را این زمان بشناختم ای بسا مرغ هوس را کز هوا در سر دام دو زلف انداختم سر به رعنایی میان ب...
تا قامت او به باغ برخاست سرتاسر شهر شور و غوغاست گفتم که قدش به سرو ماند گفتا که نباشد اینچنین راست گفتم که نظر به قامتش کن گفتا که چمن دگر بیاراست گفتم که بلاست بر دل خلق گفتا تو ...
در باغ شدم سحر که از غایت درد می گفت به خنده سرخ گل با گل زرد بلبل ز فراق روی من نالانست از درد بگو روی تو را زرد که کرد
هنوز از باده وصل تو مستم که می گیرد به جامی باز دستم چو چشم ناتوانت ناتوانم چو لعل می پرستت می پرستم ز باد صبحدم هر دم پیامی به نزد یار مشکین مو فرستم که از بوی سر زلفت نگارا به سا...