شمارهٔ ۹۳۱
دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم در تو بستم دل و از هر که جهان وارستم پای در سنگ فراقت زده ام مسکین من آه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورست جادویی مست ...

جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او همدوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است. جهانملک خاتون از نظر کمیت ابیات، بیش از هر شاعر زن دیگری در تاریخ ادبیات ایران تا قرن حاضر شعر سروده است. اشعار او به زبانهای فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شدهاند. مادر جهانملک، دختر یا نوهٔ خواجه رشیدالدین فضلالله بوده است. پدر و مادرش در سال ۷۲۳ ق. ازدواج کردند. پدر جهانملک، مسعودشاه اینجو بود که بنای عمارت مدرسهٔ مسعودیه و کاروانسرای ایزدخواست را بنا نهاده بود. نامادری او سلطانبخت خاتون، خواهر دلشاد خاتون و دختر دمشقخواجه بود که پدرش در سال ۷۴۳ ق. با او ازدواج کرد. در همان سال مسعودشاه به همراه یاغی باستی که پسرعموی همسرش بود به شیراز رفت و در آن جا به جنایت او کشته شد. جهان تنها فرزند جلالالدین مسعودشاه بود که تا بزرگسالی زنده ماند و چون مسعودشاه فرزند پسر نداشت، احتمالاً او نسبت به دیگر شاهدختهای دربار اینجو، از شرایط آموزشی بهتری برخودار بوده است. وقتی در سال ۷۴۳ ق، پدرش کشته شد، عمویش شیخ ابواسحاق قیم جهان شد. شیخ ابواسحاق توانسته بود در جنگی خونین با یاغی باستی به پیروزی برسد و به جای برادرش (مسعودشاه) به حکومت برسد. شیراز تحت حکومت ابواسحاق، «بهشت شاعران» بود؛ شاعرانی چون خواجوی کرمانی و حافظ در دربار او آمدوشد داشتند. احتمالاً شیخ ابواسحاق بود که جهان را تشویق به شعرسرایی کرد. او بین سالهای ۷۴۴ و ۷۴۷ با امینالدین جهرمی، ندیم شیخ ابواسحاق ازدواج کرد. وقتی شیراز در سال ۷۵۴ توسط شاهزاده مظفری -امیر مبارزالدین- فتح شد، شیخ ابواسحاق به اصفهان گریخت ولی بلافاصله دستگیر شد و در میدان سعادت شیراز به دار آویخته شد. بعد از کشته شدن شیخ ابواسحاق، دوران سختی برای جهانملک خاتون آغاز شد، با این حال در شیراز ماند. او حداقل در یکی از غزلهای خود امیر مبارزالدین را به ریشخند گرفته و هجو کرده است. پسر امیر مبارزالدین -شاه شجاع- پس از کور کردن او در سال ۷۵۹، به جایش بر تخت سلطنت نشست. شاه شجاع نسبت به پدرش علاقه بیشتری به شعر و فرهنگ و ادب داشت. تا جایی که وی هم ممدوح حافظ بود و هم ممدوح جهانملک خاتون. او در دیوانش و در تعدادی از غزلهای خود به سلطان بختنامی اشاره میکند و با اندوهی بیپایان و عاطفهای سرشار از او یاد میکند. اکنون میتوان با اطمینان گفت که این سلطان بخت دختر او بوده، هر چند نام نامادریاش نیز همین بوده است. ظاهراً جهان تا اواخر قرن هشتم قمری یا حداقل سال ۷۸۴ زندگی میکرده است، زیرا در غزلی، شاهزاده جلایری احمد بن بهادر پسر شیخ اویس را مدح کرده است و او در آن سالها حاکم اصفهان بوده است. در غزل دیگری او میرانشاه -پسر تیمور لنگ- (درگذشته در ۸۱۱ ق) را ستوده است که در سالهای ۷۸۲ و ۷۹۵ حاکم خراسان و آذربایجان بوده است. اگر این غزل واقعا در مدح همین میرانشاه باشد، پس جهان باید در تاریخی پس از سال ۷۹۵ ق درگذشته باشد. حافظ وقتی عمویش را به قتل رساندهاند گفته «راستی گوهر فیروزهٔ بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» منبع: خود سایت گنجور آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دیده بگشادم و دل در سر زلفت بستم در تو بستم دل و از هر که جهان وارستم پای در سنگ فراقت زده ام مسکین من آه اگر لطف تو ای دوست نگیرد دستم چشم مست تو گهی مست و گهی مخمورست جادویی مست ...
ز عشقت تا ز خود بیگانه گشتم میان عالمی افسانه گشتم ز روی شوق جانان در شبستان به شمع روی او پروانه گشتم ز زنجیر دو زلفت ای دلارام بگو آخر چرا دیوانه گشتم به امیدی که یابم گوهر وصل غ...
به بوی زلف تو دیوانه گشتم ز خویش و آشنا بیگانه گشتم ز شادی دور گشتم در فراقت به درد عشق تو همخانه گشتم چو شمع جمع جانی در شبستان از آن رو بر رخت پروانه گشتم بسی در بحر بی پایان عشق...
بتا تا مهر تو در بر گرفتم دل از مهر جهانی برگرفتم مرا هجران تو از پا درآورد ولی عشق رخت از سر گرفتم نپنداری نگارا حاش لله که بر جایت کسی دیگر گرفتم به بوی زلف مشکین تو مستم به یاد ...
آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم خاک راهش شدم از آتش دل در غم او برد آب رخم و داد کنون بر بادم مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن از قضا بین که در این دام ...
تا دل به غم رخت نهادم از دیده دو جوی خون گشادم نامم چو کنند مرغ زیرک در دام غمت از آن فتادم ما را که بسوخت آتش عشق چون خاک بداده ای به بادم جانا چه کنم که مادر دهر با مهر رخت مگر ب...
آفتاب رویش از مشرق برآمد صبحدم حسن ماه و مشتری هم بر سر آمد صبحدم کس نمی یارد نشان دادن که سرو آید برم سرو ناز ما ز لطفش در بر آمد صبحدم من ز آب دیده هر شب باز یاری کرده ام تا گل ب...
نگار ماهروی سرو قدم چرا گشتی چنین فارغ ز دردم چو دل بردی ز دست ما به دستان چرا غافل شدی از آه سردم اگر درد دلم باور نداری نظر کن بر رخ چون کاه زردم خبر داری ز حال زارم ای جان که رف...
چرا گشتی چنین غافل ز دردم نکردی رحمتی بر روی زردم نکردی جز جفا بر من نگارا بگو غیر از وفاداری چه کردم ندادی کام ما یک دم ز وصلت بسی خون جگر در عشق خوردم مرا از دیده و دل حاصلی نیست...
سرو در باغ به بالای تو می ماند راست مه ده چار ز شرم رخ تو در کم و کاست آفتاب از رخ زیبای تو خجلت زده است زآنکه او روشنی از روی تواش باید خواست در چمن چون بخرامید قد رعنایت راستی سر...
ای روی من از فراق تو چون گل زرد تا چند کشد دل ز غمت غصه و درد گفتم به گل زرد که ای بیچاره دیدی که فراق با من و با تو چه کرد
ز حد بگذشت در عشق تو دردم ببین در آه سرد و روی زردم به بالین من خسته گذر کن نگر کز دیده غرقابیم دردم طبیب درد دلهای حزینی به جان آمد دل مسکین ز دردم اگر خواهی که دردم را فزایی دهم ...
تا جهانست به سر گرد جهان می گردم در تکاپوی تو ای دوست به عالم فردم عهد کردم که نگردم ز تو تا جان دارم ور بگردم من از این عهد و وفا نامردم وقت آنست که رحمی بکنی بر دل من که رسیده ست...
چو در عالم تویی درمان دردم چگونه از در تو بازگردم غم هجران به جان من اثر کرد نگر در آب چشم و روی زردم گمانم بود کز وصلت خورم بر ولی جز خون دل از تو نخوردم نکردم جز وفا و مهربانی بس...
مدتی تا ز غمت گرد جهان می گردم عاشقم گرد در لاله رخان می گردم به خیال شب وصل تو نگارا تا روز بر سر کوی غمت نعره زنان می گردم دلبرا در چمن حسن تو همچون سوسن من به مدح رخ تو جمله زبا...
هیچ دانی که جهان در سر و کارت کردم جان اگر در سر و کارت نکنم نامردم چه نکردی ز جفا بر دل بیچاره من در غم عشق تو بس خون جگرها خوردم چه ستمها که برین خسته دل ما کردی چه جفاها که من ا...
مهر روی خوب در جان باشدم واشتیاق روی جانان باشدم دردی از هجران تو درمان ماست کان لب جان بخش درمان باشدم با فراق روی خوبت ای صنم دل خراب و دیده گریان باشدم جان کنم فی الحال در پایش ...
از سر سوز جگر بر در آن یار شدم با دلی پر ز غم و دیده خونبار شدم گفتم از روی ترحم جگر ریش مرا مرهمی نه که به کام دل اغیار شدم سالها خون جگر خوردم و از دست غمش هم اسیر ستم دشمن خونخو...
دلم همچون سر زلفست در هم که در عالم ندارم هیچ همدم ندارم هیچ غمخواری و یاری به درد روز هجرانت بجز غم ببین کاحوال این بی دل چه باشد که غیر از غم ندارد هیچ محرم مدام از دیده و دل ساق...
به جان رسید مرا جان نازنین از غم بگو چه چاره کنم در فراق آن همدم دلم ز تیغ جفای تو نیک مجروحست سزد اگر به وفایی بر او نهی مرهم به جان تو که مرا دایم از پریشانی دلیست همچو سر زلف دل...
خیالش دوش ناگه درربودم بهشت روی آن مهوش نمودم نبودی باورم اوصاف حسنش ز هر سو گفت و گویی می شنودم که تا دیدم به چشم خویش رویش مگر بخت و سعادت یار بودم ببستم دل به زنار دو زلفش بسی خ...
ای سرو چمن چو قامتت راست با ما تو بگو که آن چه بالاست میلت سوی ما بدی همیشه این سرکشی تو از چه برخاست زنهار تو سر مکش ز ما زانک سرسبزی سرو نیز از ماست گفتا که مکن خیال باطل کاین عش...
گل می رود و وداع گل باید کرد یا آنکه به ترک گل و مل باید کرد اندیشه این دو رای تاریک ببین از روی خرد فکر نقل باید کرد
دو زلف سرکشش پر تاب دیدم دو طاق ابرویش محراب دیدم بگردانید چشم و رو ز سویم عظیمش با جهان در تاب دیدم دلم خون شد به حال مردم چشم که در خون دلش غرقاب دیدم به عشقت دیده جان چون گشادم ...