شمارهٔ ۱۴۲
گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز همچو در باغی که گردد دامن گلزار سبز رفت آن کز جور گیسویش جهان بودی سیاه زین پس از دور خطش گردد در و دیوار سبز باغ رویش سبز شد وز بهر چشمش درخور
۲۸۲ شعر از جلال عضد
گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز همچو در باغی که گردد دامن گلزار سبز رفت آن کز جور گیسویش جهان بودی سیاه زین پس از دور خطش گردد در و دیوار سبز باغ رویش سبز شد وز بهر چشمش درخور
دردی از هجر تو دیدم که ندیدم هرگز و آنچه این بار کشیدم نکشیدم هرگز کامم این بود که در پای تو میرم روزی مردم از حسرت و این کام ندیدم هرگز بهر تو بس که شنیدم سخن ناخوش خلق وز تو روزی
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست یک درد ازین مرا
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز باقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز چندان که پای سرو گیا بوسه می دهد او می نیاورد به گیا سر فرو هنوز ذکر بهشت و دوزخ آن کس کند که نیست آگه ز آتش من
باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز می نهد پیش بتان بر خاک پیشانی هنوز در وفا و عهد و پیمان تو می آرم به سر عهد و عمر و تو همان بدعهد و پیمانی هنوز رو بپوش از هر نظر بر حسن خود خواری