شمارهٔ ۱
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب از شام لشکری که سیاهی همی نمود با تیغ حمله کرد بر آن ...

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی برمیآید که وی مدتی در شیراز اقامت داشته و به این ترتیب مدتی هم همدوره و هم همشهری شاعرانی چون حافظ و خواجو بوده است. در بخشی از اشعارش به تنگدستی خود در بخشی از زندگی اشاره کرده است. محل وفات او را یزد نوشتهاند. او را همچون پدرش از وزرای آل مظفر نوشتهاند. فرزندش نیز به شاعری اشتهار داشته است. حکایتی در باب کودکی وی در تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی آمده است که معروف است: «گویند روزی محمد مظفر بمکتب درآمده دید که طفلی بکتابت مشغول است پرسید که این کودک پسر کیست گفتند پسر عضد است از ناصیه آن پسر فراستی تمام پیدا بود از معلم پرسید که کدام یک از این کودکان بهتر مینویسند مولانا گفت آنکه قلمتراش تیز دارد گفت قلمتراش که تیز است گفت هر کرا پدر متمول تر است گفت پدر که منعم تر است گفت آنکه وزیر سلطان باشد محمد مظفر تحسین کرده سید جلال را طلبید و گفت چیزی بنویس تا خطت را تماشا کنم سید جلال این قطعه را ببدیهه گفت و نوشت و بدست او داد: چهار چیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل و گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی با من این هر سه صفت هست ولی می باید تربیت از تو که خورشید جهان آرایی» دیوان جلال عضد بالغ بر چهارهزار بیت است. وی کتاب «سندبادنامه» را نیز به نظم درآورده است که به کوشش دکتر محمدجعفر محجوب منتشر شده است. دیوان جلال عضد به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم و با استفاده از تصحیح دکتر علیرضا قوجه زاده هلانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بفراشت صبحدم علم از خاور آفتاب لشکر براند گرم به هر کشور آفتاب رم خورد ادهم شب از آفاق چون ببست بر نقره خنگ گردون زین زر آفتاب از شام لشکری که سیاهی همی نمود با تیغ حمله کرد بر آن ...
به سر انگشت نما زاهد انگشت نما را منظر دوست که تا سجده کند صنع خدا را گر درین هر دو سرا خاک کف او به کف آرم التفاتی نکنم حاصل این هر دو سرا را آتشی دارم از آن سان که اگر برکشم آهی ...
عید نوروز است و عالم سبز و خندان گشته است بوستان در حسن چون رخسار جانان گشته است باد عیسی دم چو کرد احیا اموات خاک را سبزه ها شد خضر و باران آب حیوان گشته است غنچه مستور کز باد هوا...
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست چون است که در بهشت ره نیست مرا
چنان با غم عشق خو کرد دل که گویی که عشق است خود جان ما
آفتابی که بنده سرگردان نام او را چو ذره در طلب است زلف بر رخ نهاد و من گفتم سر خورشید در کنار شب است
هر آن کس که دیده ست آن خاک پا نیاید به چشمش دگر توتیا رخت را به خورشید کردم مثل بدیدم کنون از کجا تا کجا زبویت دلم همچو گل بشکفد چو بشکفتن گل ز باد صبا زهی لعل تو خاتم ملک جم رخ رو...
ای وزیر جهان به فرزندان التفاتی نمی کنی چندان پسرت هر کجا که بیندیر از شعف در زند بدو دندان دخترت را به کو همی ایند کاین بود عادت خردمندان در پی ما فتاده اند از آنک یر ما هست سخت چ...
چون مهر پری ز خاتم جم برداشت دلتنگی از اهل عالم برداشت پرسیدم از او که ای صنم نام تو چیست در حال نگین از سر خاتم برداشت
حقا که عجب بی سر و پای است فلان کاو بر سر و پای خویش جل می پوشد
ای ز گل روی تو رونق بستان دل وی ز هوای رخت تازه گلستان دل ای ز رخ مهوشت فسحت بستان جان وی ز دهان خوشت تنگی میدان دل ای ز خم زلف تو سلسله در پای جان وی شکن زلف تو سلسله جنبان دل هست...
معاشران که مقیمان کوی خمارند چو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند غلام همت آن عاشقان آزادم که ملک هر دو جهان در نظر نمی آرند حریف خلوت دردی کشان خمار است بتی که خلوتیانش به جان طلبکارند...
من نشنیدم که خط بر آب نویسند آیت خوبی بر آفتاب نویسند هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیم نامه رحمت پس از عذاب نویسند صبر طلب می کنندم از دل شیدا همچو خراجی که بر خراب نویسند شرح رخ خوب و ...
چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد از غم دل دیوانه من زار بنالد هر کس که به گوشش برسد ناله زارم بر درد من سوخته بسیار بنالد بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد وز ناله زارم در و دیوار بنالد ا...
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصه ما ورنه چه حاصل پیغام که باد آرد و گفتن نتواند بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم بی باد صبا غنچه شکفتن نتوا...
باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند آستین شوق بر هر دو جهان خواهم فشاند گر بگیرد دست من در پاش سر خواهم فکند ور بخواهد جان من بر وی روان خواهم فشاند مهر رویش را دفین در کان دل خو...
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند هزار جان مقید ز بند برهاند منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاک مرا ببیند و از دور رخ بگرداند قد خمیده خود را همی کنم سجده از آن جهت که به ابروی دوست می ما...
عشاق ز دل درد ترا دام نهادند ناکامی سودای ترا کام نهادند شادی جهان جمله به یک جو نخریدند چون بر سر بازار غمت گام نهادند گیسوی تو دامی ست که آنان که پرستند از دام جهان پای در آن دام...
ای زده در مشک ناب صد گره و بند حقه یاقوت کرده پر شکر و قند خسته تن عاشقان به غمزه خون ریز برده دل دوستان به لعل شکرخند شوق تو صد فتنه در نهاد من انداخت عشق تو صد شور در وجود من افک...
بتم باز قصد جفا می کند به یک بار ما را رها می کند مرو ای طبیب دل دردمند که دردت دلم را دوا می کند مدر پرده عاشقی بیش ازین که پیراهن از غم قبا می کند بدل شد شب وصل با روز هجر جهان ب...
شوخی نگر که آن بت عیار می کند دل را به بند زلف گرفتار می کند هردم به شیوه ای ز کسی می برد دلی وز حلقه های زلف نگونسار می کند دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست حیف است گل که همدمی خ...
آیا در عهد فرمانت قضا در عین بیکاری فلک پیش شکوه تو ز سر بنهاد جباری جهان گر نیست گردد کم نگردد عالم جاهت چه باشد قطره ای کآن را ز دریایی کم انگاری سرای دین و دولت را به تیغ تست مع...
ای جبینت ماه و رویت آفتاب می فتد بر خاک کویت آفتاب گرد عالم هست سرگردان چو من روز و شب در جست و جویت آفتاب فتنه می یابد ز مویت روزگار نور می گیرد ز رویت آفتاب روز بر ما تیره و شب ش...
مدح تو گفتم و چو بود دروغ من پشیمان شدم از آن گفتن بعد ازین هجو تو نکو گویم سخن راست را توان گفتن