شمارهٔ ۱
چنان با غم عشق خو کرد دل که گویی که عشق است خود جان ما
۳۵ شعر از جلال عضد
چنان با غم عشق خو کرد دل که گویی که عشق است خود جان ما
حقا که عجب بی سر و پای است فلان کاو بر سر و پای خویش جل می پوشد
گنگ کور ار دو دیده بگشاید ماه نو را به خلق بنماید
حافظ ما به عقل و خوش خوانی ثانی انتر است و صوت حمار
ای خواجه خطیر مغز خر خوردی تو کآویختی از گردن مرغی سرخر
شیر بی زور و میر بی لشکر یوسف بدلقا علی جعفر