شمارهٔ ۱ - خوش
آفتابی که بنده سرگردان نام او را چو ذره در طلب است زلف بر رخ نهاد و من گفتم سر خورشید در کنار شب است
۱۶ شعر از جلال عضد
آفتابی که بنده سرگردان نام او را چو ذره در طلب است زلف بر رخ نهاد و من گفتم سر خورشید در کنار شب است
ای وزیر جهان به فرزندان التفاتی نمی کنی چندان پسرت هر کجا که بیندیر از شعف در زند بدو دندان دخترت را به کو همی ایند کاین بود عادت خردمندان در پی ما فتاده اند از آنک یر ما هست سخت چ
مدح تو گفتم و چو بود دروغ من پشیمان شدم از آن گفتن بعد ازین هجو تو نکو گویم سخن راست را توان گفتن
پیشوای زمانه زین الدین سرور اهل روزگاری تو آسمان را غلام می خوانی چرخ را بنده می شماری تو در جهان آن یگانه ای امروز که دوم در زمین نداری تو
داری اشرف زنی که چون می بست بر کمان دو ابروی او زه خلقی اندر خیال او بی خواب عالمی بر جمال او واله پشت نی فراخ و ساقی گرد حلقه ای تنگ و جفته ای فربه دوش تا صبح پیش چاکر بود به سران
چارچیز است که در سنگ اگر جمع شود لعل و یاقوت شود سنگ بدان خارایی پاکی طینت و اصل گهر و استعداد تربیت کردن مهر از فلک مینایی در من این هر سه صفت هست که درمی باید تربیت از تو که خورش