شمارهٔ ۹جلال عضدقطعاتتشنه گشتم به راه کعبه شبیقحط بود آب و من بترسیدمرهبری را که بود نام عماداز همه رهبرانش بگزیدمپیشش افکندم و من از پی اوراست مانند باد پوییدمشب تاریک راهبر گم شدمن به تنها بسی بگردیدمناگهان بر کناره درهچشمه آب و راهبر دیدم