شمارهٔ ۱۰۲
جلال عضدچون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
از غم دل دیوانه من زار بنالد
هر کس که به گوشش برسد ناله زارم
بر درد من سوخته بسیار بنالد
بر سوزش من جان زن و مرد بسوزد
وز ناله زارم در و دیوار بنالد
ای آنکه ز دردت خبری نیست مکن عیب
گر سوخته ای از دل افگار بنالد
گر خسته ای از درد بنالد چه توان گفت
عیبی نتوان کرد چو بیمار بنالد
از یا رب صوفی که به سالوس زند به
رندی که به سوز از در خمار بنالد
آن دوست مخوانید که از دوست بگردد
و آن یار مخوانید که از یار بنالد
روزیش خلاصی بنمایند که تا چند
اندر قفس آن مرغ گرفتار بنالد
هر شب چو جلال از غم آن غمزه چه نالی
هر کس که خورد تیر به ناچار بنالد
