شمارهٔ ۲
جلال عضددوش چون آفتاب عالمتاب
رخ بپوشید در نقاب حجاب
زیر این هفت خیمه خیمه شب
بست بر چار رکن دهر طناب
بود درج زمردین سپهر
چون یکی حقه پر ز گوهر ناب
من چو در سیر شارع تحقیق
اوفتادم ز فکر در تک و تاب
در هفت آسمان چو باز گشود
بر دل من مفتح الابواب
برتر از چرخ قبه ای دیدم
عاری از خاک و باد و آتش و آب
شرفش در سعادتش طارم
عصمتش پرده دولتش بواب
قدسیانش به سجده پیرامن
عرشیان را به آستانش مآب
عقل جز باب عرش ننهادست
فکر چندان که کرد در هر باب
زان گروه از یکی بپرسیدم
گفتم ار زانکه هیچ هست صواب
بازگو کاین چه جایی ست که هست
دیده عقل خیره زین اعجاب
