شمارهٔ ۵۳
زد شمع جهان بر دل من دی ناری در سوز و گداز از آن شدم دیناری گفتا که به بی دلی شدی دیناری گفتم که شدم بیدل و بی دین آری
۵۴ شعر از جلال عضد
زد شمع جهان بر دل من دی ناری در سوز و گداز از آن شدم دیناری گفتا که به بی دلی شدی دیناری گفتم که شدم بیدل و بی دین آری
ای یافته بر صدر کرم تمکینی وی کام برآرنده هر مسکینی من مدح تو می خوانم و تو فارغ از آن احسان چو نمی کنی کم از تحسینی
بر روی تو زلف را اقامت هوس است سرفتنه دور را اقامت هوس است ابروی تو محراب نشین شد چشمت آن کافر مست را امامت هوس است
ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شست سر تا به قدم پیچ و خم و چین و شکست هم صحبت جادوان خونخواره مست سرحلقه هندوان خورشیدپرست
تا چرخ فلک تیر و کمانت دیده ست بر تیر و کمان خویشتن خندیده ست در حیرتم از کمان تو کاو خود را بر دست تو زد مگر سرش گردیده ست
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت بر رویم اگر تیغ کشد ندهم پشت گفتا که به انگشت بکن دیده خویش بر دیده خویشتن نهادم انگشت