بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن
با خروس آن تاجدار سرفراز آن مؤذن گفت در وقت نماز هیچ دانا وقت نشناسد چو تو وز فوات وقت نهراسد چو تو با چنین دانایی ای دستانسرای کنگر عرشت همی بایست جای ماکیانی چند را کرده گله چند
۷۶ شعر از جامی
با خروس آن تاجدار سرفراز آن مؤذن گفت در وقت نماز هیچ دانا وقت نشناسد چو تو وز فوات وقت نهراسد چو تو با چنین دانایی ای دستانسرای کنگر عرشت همی بایست جای ماکیانی چند را کرده گله چند
چون سلامان از حکیم اینها شنید بوی حکمت بر مشام او وزید گفت ای جان فلاطون از تو شاد صد ارسطو زیر فرمان تو باد عقل ها بودند از آغاز ده ساختی ده را تو اکنون یازده من نهاده روی در راه
ساده مردی شد مسافر با پسر هر دو را بر یک خرک بار سفر بود پای از محنت ره ریششان بر سر آن کوهی آمد پیششان کوهی از بالا بلندی پر شکوه موج زن دریایی اندر پای کوه بر سر آن کوه راهی نیک
هر کجا از عشق جانی در هم است محنت اندر محنت و غم در غم است خاصه عشقی کش ملامت یار شد گفت و گوی ناصحان بسیار شد از ملامت سخت گردد کار عشق وز ملامتگر فزون تیمار عشق بی ملامت عشق جان