بخش ۱ - آغاز
ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محجوب تو را نهار لیلی مکشوف تو را سها سهیلی خورشید ز توست روشنی گیر بی روشنی تو چشمه قیر بر چشمه قیر اگر بتابی گیرد فلکش به آفتابی ای د
۵۸ شعر از جامی
ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محجوب تو را نهار لیلی مکشوف تو را سها سهیلی خورشید ز توست روشنی گیر بی روشنی تو چشمه قیر بر چشمه قیر اگر بتابی گیرد فلکش به آفتابی ای د
برگشت چو قیس غم رسیده زان شمع قبیله دل رمیده بهر شب خود چراغ می جست وز لاله رخان سراغ می جست هر زنده که آمدی ز هر حی گشتی به نیاز مرده وی کز خیل بتان خبر چه داری زین قصه بگوی هر چه
شب کز سر چرخ لاجوردی گوی زر خور ز تیز گردی در ظلمت چاه مغرب افتاد شد عرصه دهر ظلمت آباد زرین طاووس ازین کهن باغ بگذشت و نشست لشکر زاغ مشکین پرها ز هم گشادند کافوری بیضه ها نهادند ا
چون عیسی صبح دم برآورد وز زرد قصب علم برآورد باد دم او به مشکبیزی اخضر شجر و شکوفه ریزی زرین علمش به زرفشانی نیلی صدف و گهرفشانی قیس از دم اژدهای شب رست وز آه و نفیر دم فرو بست بر