شمارهٔ ۱
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام قضات اگر چه نباشند مستحق آن را به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را گرفته اند همانا قضات از ایشان باز به رسم عادت خود
۴۴ شعر از جامی
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام قضات اگر چه نباشند مستحق آن را به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را گرفته اند همانا قضات از ایشان باز به رسم عادت خود
هر برق درخشان که بر آید ز بدخشان صد شعله ازان در دل افگار من افتد بر گوهر اشکم چو فتد پرتو آن برق لعلی شود از چشم گهربار من افتد
با قضا جامی رضا ده گرچه حکم او تو را از نکو سوی بد از بد سوی بدتر می برد از برای حکمتی روح القدس از تشت زر دست موسی را به سوی تشت آذر می برد
هر چند زند لاف کرم مرد درم دوست دریوزه احسان ز در او نتوان کرد دیرین مثلی هست که از فضله حیوان نارنج توان ساخت ولی بو نتوان کرد
دل درین وحشتگه بیگانگان یک حریف آشنا حاصل نکرد در وفا کوشید عمری لیک ازان غیر حرمان از وفا حاصل نکرد کیمیاگر سالها بهر غنا کند جان و جز عنا حاصل نکرد حاصل خود کرد صرف کیمیا هیچ چیز