شمارهٔ ۵۳
به فصل دی از برفهای پیاپی فتاده ست در خانه ام قحطسالی نه از گوشت چندان که آید به دندان نه از هیمه چندان که سازم خلالی
۵۳ شعر از جامی
به فصل دی از برفهای پیاپی فتاده ست در خانه ام قحطسالی نه از گوشت چندان که آید به دندان نه از هیمه چندان که سازم خلالی
رنج بیگانه در سفر بردن زآشنای وطن بسی بهتر زیستن چون به کام خصم بود مردن از زیستن بسی بهتر
هرچه خواهی بگویی ای خواجه بکن اندیشه اول از سر هوش گر بود خیر سامع و قایل بگشا لب وگر نه باش خموش
خوش آمد صحبت احباب جامی ولیکن ترک صحبت زان به آمد طراز کسوت صحبت درین بزم وجدت الناس اخبر تقله آمد
یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری چیست سر آنکه در حمام هرکس پا نهد بر دل غمگین او بگشاید از شادی دری گفت سرش آنکه با او نیست زاسباب جهان غیر طاس