بحر طویل
سقاک الله ای دیار که از دور روزگار تهی مانده ای ز یار من و جان بی قرار به گرد تو اشکبار چه پنهان چه آشکار چو ابری که در بهار کند گریه بر چمن به هر منزل و مقام که آن سرو خوشخرام به
۲۲ شعر از جامی
سقاک الله ای دیار که از دور روزگار تهی مانده ای ز یار من و جان بی قرار به گرد تو اشکبار چه پنهان چه آشکار چو ابری که در بهار کند گریه بر چمن به هر منزل و مقام که آن سرو خوشخرام به
غره دولت بود در صورت تیغت عیان گفتم اینک یک دو حرف از دولت آخر زمان دی کشیدی زلف در پی کی بود ای سرو ناز عمر را پایان که بنمودی در او زلف دراز
آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان شد مرا مربوط با هر موی او رگ های جان
شد نهان زابروی تو مه چو هلال اول شب به دعا طالب مه گو بگشا گوشه لب
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم ماه بلند مرتبه را یاد ناورم