بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر
جامیآن دگر نکته را که کرد ادا
شافعی از کلام اهل هدی
بود آن کز خدای عز و جل
عصمت آمد نصیب تو ز ازل
کانچه خواهد دلت ز خود رایی
ندهندت بر او توانایی
عصمت است اینکه نیست سیم و زرت
که شود آرزوی شور و شرت
مطرب آری به خانه می نوشی
شاهدان را کنی هم آغوشی
عصمت است اینکه نیست دسترست
که چو آزار کس شود هوست
برکشی تیغ و خون او ریزی
خاک و خونش به هم درآمیزی
عصمت است اینکه صاحب دیوان
نیستی خوش نشسته در ایوان
تا کنی بر امید عزت و جاه
