بخش ۱۵۳ - قصه روستایی که درازگوش پیر لنگ پشت ریش به بازار خر فروشان برد، دلال فریاد برداشت که کی می خرد خری جوان روان تندرست، روستایی چون آن بشنید باور داشت و از فروختن درازگوش پشیمان شد
جامیپاسخش داد کای سلیم القلب
کرده دهر از تو فهم و دانش سلب
بلکه هرگز تو را نبوده ست آن
کز تو گویم کس ربوده ست آن
سال ها شد که راکب اویی
قصه او ز من چه می جویی
به گزافی که بر زبان دو سه یار
راندم از بهر گرمی بازار
در صفت های این متاع سقط
از جهالت چه اوفتی به غلط
خواجه را بین که عمرهای دراز
بوده در حرص و بخل و خست و آز
غیر جمع درم نورزیده
گرد کسب کرم نگردیده
گر کشندش ز کام سی دندان
به ازان کز دهانش یک لب نان
