شمارهٔ ۲ - کرده در اینجا بیان معرفت صوفیان - جامی | ناهیدشمارهٔ ۲ - کرده در اینجا بیان معرفت صوفیان
جامیصبحدم باده شبانه زدیم
ساغر عیش جاودانه زدیم
گرچه خم گشت قد ما چو کمان
تیر اقبال بر نشانه زدیم
جانب ما زمانه کج نگریست
خاک در دیده زمانه زدیم
کشتی عقل و وهم بشکستیم
غوطه در بحر بیکرانه زدیم
مست و بیخود ز کنج کاشانه
نقب سوی شرابخانه زدیم
وز حریم شرابخانه علم
بر سر کوی آن یگانه زدیم
بهر یک جرعه می ز ساغر او
سر خدمت بر آستانه زدیم
کرده عزم بهانه ز آتش شوق
شعله در خرمن بهانه زدیم
ساغر از دور عارضش کردیم
باده خوردیم و این ترانه زدیم
هر کجا دانه ای ست یا دامی
نیست دان گرچه می نماید هست
بیش ازین نقش پرده را مپرست
درکش از جام حسن او می عشق
بر مه از عقد زلف سلسله بست
بر گل از خط سبز غالیه سود
ساخت آن را به پرسشی خرسند
کرد این را به بوسه ای خوشنود
هر که را هرچه بود دربایست
نه ازان کاست ذره ای نه فزود
هوشم از سر به جرعه ای بربود
گو بگو مطرب این خجسته سرود
طول گشت آشکار و خط شد نام
چند بر خط و سطح و جسم آرام
پرده بردار و بیخودم گردان
تا ببیند عیان چه خاص و چه عام
هر کس از بود خویش یافت خبر
هر کس از نام خویش یافت نشان
همه را خوش بدید لطیفه ضمیر
همه را تر بدین ترانه زبان
ای به سر برده عمر در تک و دو
هر که تخم دویی و دوری کاشت
چون فشاندی به خاک دانه جو
آن می ناب جو که جرعه اوست
خویش را محو کن در آن پرتو
رخت بست از میان حجاب دویی
خود بگو این حدیث و خود بشنو
وه که بازم گلی ز نو بشکفت
یار چون غنچه روی خود بنهفت
گر کنم گریه نیست جای عتاب
ور کنم ناله نیست جای شگفت
سیل اشکم چنین که زد ره خواب
بعد ازین چشم من نخواهد خفت
به دو کونش خریده ام نتوان
دلی از صبر طاق و با غم جفت
پیش او پوست کرده خواهم گفت
فهم بس قاصر است و نفس جهول
طبع بس سرکش است و عمر عجول
آه ازین گفت و گوی اگر نشود
سر مقصود ازان قرین به حصول
بگذر از لاف عقل و فضل که هست
که بود علم ازین عمل معزول
واندر آن آینه به چشم شهود
کشف این راز کن به نغمه شوق
جامی این زهد و خودنمایی چند
زهد دام است و خود نمایی بند
دام بگسل به دوست گیر آرام
ره چنان رو که برنباید گشت
دل بر آن نه که برنباید کند
جان فشان بهر آن که می بخشد
تو به بویی چه گشته ای خرسند
باده پیما به روی او یک چند
بسرا این نوا به بانگ بلند