شمارهٔ ۱۴۲
ای یافته مرهم خود از داغ مپرس نظاره طاووس کن از زاغ مپرس گفتار نکو شنو به قایل منگر انگور خور ای ساده دل از باغ مپرس
۱۵۴ شعر از جامی
ای یافته مرهم خود از داغ مپرس نظاره طاووس کن از زاغ مپرس گفتار نکو شنو به قایل منگر انگور خور ای ساده دل از باغ مپرس
در مسجد و خانقه بسی گردیدم بس شیخ و مرید را که پا بوسیدم نی یک ساعت ز هستی خود رستم نی آن که ز خویش رسته باشد دیدم
صد تیغ جفا زدی و راندی ز درم وانگه گله می کنی که رفتی ز برم با این همه خاک باد بر فرق سرم گر عهد و وفای تو به پایان نبرم
گفتم که هوای او برون شد ز سرم از خاک درش درد سر خود ببرم لیکن چو به حال خویش درمی نگرم صد بار گرفتارتر از پیشترم
آن را که بود نور نبی در بشره حاجت نبود به طول و عرض شجره وان را که ز رخ نتابد این نور سره شجره ندهد به غیر لعنت ثمره