شمارهٔ ۹۰
از زلف تو تاری نربودم رفتم وز لعل تو رازی نشنودم رفتم زنگ غمت از دل نزدودم رفتم القصه چنان کامده بودم رفتم
۱۵۴ شعر از جامی
از زلف تو تاری نربودم رفتم وز لعل تو رازی نشنودم رفتم زنگ غمت از دل نزدودم رفتم القصه چنان کامده بودم رفتم
تا چند غلام کهنه یا نو باشم در کشمکش کنیز و بانو باشم کنجی خواهم که جاودان با غم تو پا در دامان و سر به زانو باشم
تا چند پی نفس دغاباز روم تا کی ره عقل حیله پرداز روم از ننگ وجود خود به تنگ آمده ام یا رب کرمی تا به عدم باز روم
خوش آنکه ز قید خودپرستی برهیم وز تنگ دلی و تنگ دستی برهیم بینیم فضای راحت آباد عدم وز محنت تنگنای هستی برهیم
هر دم غم آن ماه چگل می گویم بی مهری آن مهر گسل می گویم چون محرم رازی به جهان یافت نشد با کاغذ و خامه درد دل می گویم
گر دولت وصل را نشایم چه کنم این راز نهان با که گشایم چه کنم گویند به کوی او بسی می آیی چون با دل خویش بس نیایم چه کنم
جانا ز تو تا به چند اندوه کشم وین بار غم گران تر از کوه کشم دلدار اگر تویی و دلداده منم اندوه کشم از تو و انبوه کشم
این کاسه که من بی تو به لب می آرم نی از پی شادی و طرب می آرم چشم سیه تو روز من کرد سیاه روز سیه خویش به شب می آرم
بنگر به جهان سر الهی پنهان چون آب حیات در سیاهی پنهان پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه شد بحر در انبوهی ماهی پنهان
یا رب ز دو کون بی نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان زان ره که نه سوی توست بازم گردان