شمارهٔ ۱ - فی توحید الباری عز اسمه
سبحان من تحیر فی ذاته سواه فهم خرد به کنه کمالش نبرده راه از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانک موری کند مساحت گردون ز قعر چاه بر وحدتش صحیفه لاریب حجت است اینک نوشته از شهدالله بر آن گوا
۷ شعر از جامی
سبحان من تحیر فی ذاته سواه فهم خرد به کنه کمالش نبرده راه از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانک موری کند مساحت گردون ز قعر چاه بر وحدتش صحیفه لاریب حجت است اینک نوشته از شهدالله بر آن گوا
ای برده ز آفتاب به وجه حسن سبق قرص قمر به معجز حسن تو گشته شق تابی ز عکس طلعت و تاری ز طره ات صبح اذا تنفس لیل اذا غسق بر هر که تافت پرتو انوار عزتت شد سرخروی در همه آفاق چون شفق ج
قد بدا مشهد مولای انیخوا جملی که مشاهد شد ازان مشهدم انوار جلی رویش آن مظهر صافی ست که بر صورت اصل آشکار است در او عکس جمال ازلی چشم از پرتو رویش به خدا بینا شد جای آن دارد اگر کور
کردم ز دیده پای سوی مشهد حسین هست این سفر به مذهب عشاق فرض عین خدام مرقدش به سرم گر نهند پای حقا که بگذرد سرم از فرق فرقدین کعبه به گرد روضه او می کند طواف رکب الحجیج این تروحون ای
سلام علی آل طه ویس سلام علی آل خیر النبیین سلام علی روضة حل فیها امام یباهی به الملک والدین امام به حق شاه مطلق که آمد حریم درش قبله گاه سلاطین شه کاخ عرفان گل باغ احسان در درج امک
حاشا که نهم من از معما دامی تا صید کنم ز نامجویی کامی پختم هوسی بود ز چون من خامی بر صفحه ایام بماند نامی بیچاره حکیم عمری اندیشه گماشت تدبیر غنا ز کیمیا می پنداشت خاک سر کوی فقر ر
الا ای ماه اوج دلربایی که خیل نیکوان را پادشایی مکن تا می توانی بی وفایی که دور است از طریق آشنایی زهی در دلربایی شوخ و چالاک هزاران جان پاکت صید فتراک به راه توسنت خلقی شود خاک سو