شمارهٔ ۱ - منظوم شد این وقت توجه به مدینه
محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار قطع این وادی به ترک اختیار خو
۴ شعر از جامی
محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار قطع این وادی به ترک اختیار خو
صاحبدلان که پیشتر از مرگ مرده اند آب حیات از قدح مرگ خورده اند اول کشیده رخت به سر منزل فنا آنگه به دار ملک بقا راه برده اند یابند بوی فیض بهار از نسیمشان آنان که در خزان طبیعت فسر
تا کی زمانه داغ غمم بر جگر نهاد یک داغ نیک ناشده داغی دگر نهد هر داغ کاورد قدری رو به بهتری آن داغ را گذارد و داغ بتر نهد زیر هزار کوه غمم پست و گر دهد دستش هزار کوه دگر بر زبر نهد
این کهن باغ که گل پهلوی خار است در او نیست یک دل که نه زان خار فگار است در او برگ راحت مطلب میوه مقصود مجوی برگ بی برگی و میوه غم و بار است در او نافه مشک که با این همه عطرافشانی س