بخش ۵۱ - رفتن خسرو به شکار و رفتن از شکار به سوی قصر شیرین
سلیمی جرونیسحر کز کوه سر زد خسرو شرق
ز تیغ کوه عالم شد پر از برق
شه عالم ستان یعنی که پرویز
سوی صیدش سمند عزم شد تیز
برون آمد به صحرا با سواران
به دولت همرکابش تاجداران
در آن روزش نبد جز بی غمی هیچ
نبود از بیشی آن مه را کمی هیچ
گرفته شرق تا غرب آفتابش
ز خاقان تا به قیصر در رکابش
سر چترش به گردون سرکشیده
جهان در سایه او آرمیده
سواران همرهش از انجم افزون
پیاده هم ز حد و حصر بیرون
فلک مست از رخ گیتی فروزش
ملک حیران ز چرخ و باز و یوزش
در آن صحرا از انبوه سپاهی
زمین در زلزله تا گاو و ماهی
