غزل شمارهٔ ۵۴۰
کلیمقربان آن بناگوش وان برق گوشواره
با هم چه خوش نمایند آن صبح و این ستاره
ماییم و کهنه دلقی دلگیر از دو عالم
سر چون جرس کشیده در جیب پاره پاره
چون کار رفت از دست گیرد سپهر دستت
دریا غریق مرده افکنده بر کناره
روز از برم چو رفتی شب آمدی بخوابم
این است اگر کسی را عمری بود دوباره
روشندلان ندارند دلبستگی به فرزند
بر شعله سهل باشد مهجوری شراره
آن نشیه ای که بخشد بگذشتن از دو عالم
در کیش می کشان چیست یک مستی گذاره
با چرخ سرفرازی نتوان ز پیش بردن
جایی که سقف پست است نتوان شدن سواره
همچون کلیم دیگر یک نامشخصی کو
آگاه و مست غفلت پر شغل و هیچ کاره
