شمارهٔ ۱
هر چند که مرد قول و فعلش تبه است برداشتن پرده ز کارش گنه است رسوا شود آنکه می درد پرده خلق زر قلب در آید و محک روسیه است

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
هر چند که مرد قول و فعلش تبه است برداشتن پرده ز کارش گنه است رسوا شود آنکه می درد پرده خلق زر قلب در آید و محک روسیه است
ساقی خبرت نیست که ایام بهارست این بیخبری مژده صد بوس و کنارست در دست خرد چند توان دید عنان را ساقی بده آن باده که بر عقل سوارست آن باده که از پرتو آن پنبه و مینا افروخته مانند انار...
خدایگانا اسبی که داده ای به کلیم ز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم همیشه از عرق خویش کشتی است در آب شده به یک جا از لنگر رکاب مقیم برای رفتن هر گام خوش کند ساعت ز رگ کشیده بر اندام ج...
نوبهار عشرتست این روزگار دیگرست دور ما در دلگشایی همچو دور ساغرست کارها رو در گشایش همچو گل آورده است بستگی مانند قفل از خانه دل بر درست زاقتضای عیش پیران طفل مشرب گشته اند بر همه ...
زهی دلنشین قصر آراسته به باغ جهان سرو نوخاسته جهان از وجود تو دارد صفا که فانوس از شمع گیرد ضیا متانت ز بنیاد تو خاک را ستونت عصا دست افلاک را ز جام تو عینک نهد چرخ پیر چو بیند در ...
تا تکلیف تو جا مهیا نکند در انجمن تو بوالهوس جا نکند بیقدر منم که هر کجا بنشستم تا دل نخلد جای مرا وا نکند
مرا تا افکند هر روز جایی نصیبم کرده گردون بادپایی بسیر هر دیاری چون کنم میل بره منزل نفهمیده است چون سیل زخوش رفتاری آن برق آیین مسافر را وطن شد خانه زین کند گوشه نشین هم آن تمنا ک...
حدیث شکوه گردون بلند خواهم کرد مگر بدرگه خان جهان رسد فریاد پناه اهل هنر شهنواز خان که کند ز رای روشن او آفتاب استمداد جهان بذات عدیم المثال او نازان بدان مثابه که اهل هنر باستعداد...
با گردش دهر و خلق پرشور و شرش کاری که نداری چه غمست از حذرش خاریکه تمام مایه آزارست در پا نخلد تا ننهی پا بسرش
در کف شاه جهان آن ثانی صاحبقران نیزه را بین جلوه گر چون برق لامع از سحاب نی غلط گفتم کفش خورشید اوج رفعتست نیزه زرین بود خط شعاع آفتاب رمح او شمعست و مرغ روحها پروانه اش کانچه در ش...
زهی قصری که گردونت دهد باج سخن را برده تعریفت بمعراج زشوق دیدن ایوانت خورشید نخوابد همچو طفل اندر شب عید ملایک بال بر سقفت کشیده بطاقت شیشه افلاک چیده کشیده طاقت از همت نشانست کمان...
گویند ز رخ طره پیچان برداشت از شاخ گل آشیان مرغان برداشت او زلف برید یا صبا ز آتش حسن خاکستر دلهای پریشان برداشت
پرورده کدام بهارست این چمن کز بهر دیدنش نگه از هم کنیم وام هر خط او چو خطه کشمیر دلفریب وز حلقه حروف براه نظاره دام از دیدنش نظارگیان مست می شوند آن باده ایکه دایره ها را بود بجام ...
زهی دولتسرای آتش افروز فروغ تو جهان را صبح نوروز رخ افلاک را آیینه بامت چراغ اختران روشن زجاهت ز شأن تست گر چرخت ببالاست بضبط مغز بالا پوست از جاست نمود از رفعت شأنت عیانست مگر خشت...
دل قافله درد ترا مرحله بود وین دشت بلا خیمه اش از آبله بود تا رفت غم تو هر چه بود از دل رفت آبادی کاروان که از قافله بود
ندارد شش جهت چون این مثمن که باشد هفت چرخش زیر دامن ملایک چون کبوتر بر رواقش ثریا کوزه نرگس بطاقش صفای هشت خلد از وی عیانست که هر رنگش ز پا جنت نشانست ندیدم گرچه گردیدم ز آفاق چنین...
سرور ازین میهمان پرتعب یعنی که تب چند روزی شد که تصدیع فراوان می کشم آنچه از دست من آمد ز اشک سرخ و روی زرد پیش او هر لحظه نعمت های الوان می کشم تا نسوزد در دل من یادگار دوست را زا...
با ما کین سپهر و انجم پیداست ناسازی بخت بی ترحم پیداست چون خشکی آشیانه در گلبن سبز بیبرگی ما میان مردم پیداست
نقشبند کارگاه صنع همچون زلف یار نقش پرگاری دگر بر روی کار آورده است از بهار گلشن فردوس رنگین نسخه ای کاتب قدرت برای روزگار آورده است نازم این زیبا مرقع را که چون روی بتان صفحه اش خ...
نشیمن که دید اینچنین دلپذیر که در هفت اقلیم شد بی نظیر بوسعت جهان همسر او نگشت که رکن جهان چارو او راست هشت مسرت فزا دلگشا دلنشین غبار درش آبروی زمین قضا ریخت در قالب خشت جان که حی...
ای شوخ بغمزه بر سر جنگ مباش وی گل ز خزان حسن بیرنگ مباش شمشیر که زنگش بزدایند خوشست ابروی تو گر ریخته دلتنگ مباش
ایدل از گلشن امید گل عیش بچین روزگار طرب و عشرت جاوید آمد بیش از آن روز که نوروز چمن عید کند بمشام همه بوی گل امید آمد جشن و مأوای سلاطین جهان شاه شجاع عالم افروزتر از کوکبه عید آم...
کلید سخن را چو پیدا کنم در وصف دولتسرا وا کنم زبانی ز همت بلندان بوام بگیرم که گویم ز قدرش کلام سر رفعت و پای بنیاد او که عرش آشنا شد بامداد او سراپا چو طوبی است راحت فزا چو زلف سی...
گویند کلیم توبه آسان شکند در میکده آشکار و پنهان شکند فصل گل و خون گرم حریفان بسیار تا توبه بود خاطر یاران شکند