شمارهٔ ۲۰ - کتابه عمارت لاهور
کلیمزهی دلگشا قصر خاطرپسند
ز کرسی تو شأن رفعت بلند
ترا می رسد از سر کبر و ناز
که در روی قارون کنی پا دراز
اساس متینت درین خاکدان
بود لنگر کشتی آسمان
قوی دل بود عالم خاک ازو
نشان می دهد غور ادراک ازو
گرفت از فروغ تو صبح آب و تاب
بدانسان که آیینه از آفتاب
چنان یافت نور از فروغت رواج
که در شب نداری بشمع احتیاج
فروغ آنچنانت جهانتاب کرد
که شب سایه ات کار مهتاب کرد
یکی گشته سقف تو با آسمان
جدا نیست آیینه ز آیینه دان
بکرسیت رفعت قسم خورده است
که مثل تو دوران نیاورده است
بتو بسته دل آسمان آنچنان
که مادر بفرزند و قالب بجان
برای دوام بقا و ثبات
گلت شد سرشته ز آب حیات
