شمارهٔ ۲۳ - داستان سرکوبی و قتل ججهار سنکهه بندئله به سرداری اورنگ زیب پسر شاه جهان که بعد از وی بسلطنت نشست
کلیمکسی را بخت چون بردارد از خاک
ره سیلاب را بندد ز خاشاک
در آتش تخم امید ار بکارد
گلش بیش از شرر سر را بر آرد
همه پای کسان او را نوید است
بهر در هر چه قفل او را کلیدست
بصد زنجیر اگر پیوند دارد
گشادی لازم هر بند دارد
اگر در راه او هر گام چاهیست
برای حادثات او را پناهیست
رود هرچ از کفش زان بهتر آید
کند ره گم که خضرش رهبر آید
ز دنیا گر گریزد صاحب اقبال
چو سایه آیدش دولت ز دنبال
حباب از بحر اگر پهلو تهی کرد
بسوی خویش دریا بازش آورد
هر آنکس را که باشد بخت یاور
چو گل با زر همی زاید ز مادر
وگر بر روی کس طالع کند پشت
بکف چیزی نمی دارد جز انگشت
اگر چرخ و فلک در روزگارست
همه یارند تا بخت تو یارست
نبیند جز زیان از حسن تدبیر
به بند افتد زجوهر همچو شمشیر
همه اسباب و جاه و ملک و مالش
تنک ظرفی که دارد شیشه دربار
رود با شیر از سرپنجه گوید
که آغازش چه و انجام چون بود
همین مدبر که بختش پشت داده
چو دود از آتش بر سنگ زاده
گران نخل خبیث و این بر اوست
ولی آن آتش این خاکستر اوست
نبودش گرچه پر اصلی شرفناک
کزینسان بایدش برداشت از خاک
مگر زو خدمت شایسته ای دید
بزرگش کرد و بر دولت ستم شد
همان ملکی که جا و مسکنش بود
وطن تا پر کناب و دیگرش داد
چو ریشه در وطن محکم فرو کرد
گرفتی از زمین داران ولایت
ز شاه امداد و مهلت از فلک یافت
غینمان را بسی سرپنجه برتافت
بدستش هرچه مال و ملک افتاد
شه جنت مکان آن را باو داد
اگر هندوستان را پاک می رفت
که طول ملک او یکماهه ره بود
کسیرا کاینچنین نقشی نشیند
زرش در خانه دیگر جا نبیند
زر او را جوال از چاه بودی
زری کان یوسفش بود از عزیزی
کنون در جنگلش انبار گنجست
درختان ریشه هاشان مار گنجست
قضا را رفت بر سنگ از میانه
پسر شد صاحب اقطاع و خزانه
همه جا گیرها با یکجهان گنج
گدا گردید قارون قطره جیحون
شد آن کم اصل دون را کار بالا
بسان خس که سازد دیده را جا
پریشان روزگار بی سر انجام
بیکره مست گشت از باده کام
چو گیرد پا به بخشد در خور آن
بجز ابرو که بر بالای دیده است
کسی ناراستی بالا ندیده است
بخدمت بنده هایش صف چو بندند
تمیزش هر که را جایی نموده است
بچشم هیچکس خارج نبوده است
تو پنداری ز موسیقار نایند
بلند آوازه بادش ساز تمییز
که این ساز است بر دلها فرح بیز
نیم در فکر بالا دستی خویش
بلند آوازه ام از پستی خویش
کزو برد آب و آتش دشمن و دوست
بدرگاه آمدند اشراف و اعیان
بلطفش پادشاه از خاک برداشت
همه اطورا او نادیده انگاشت
نمود از مصلحت عمدا فراموش
روان می شد برفتن گشت مأمور
همیشه در دکن تا بود پیکار
در آن لشکر کمک می بود ججهار
اگر گاهی خودش اندر وطن بود
پسر از جانب او در دکن بود
مقرر شد بر او جاگیر و مالش
در ایامیکه سال هشتمین بود
که شه فرمانده روی زمین بود
ز بخت تیره روز خویش شب کرد
پسر را بی سبب ز آنجا طلب کرد
پسر برگشت و کار او دگر گشت
پسر گویا که بودش کوکب بخت
کزین رجعت برو شد کارها سخت
چو شاهنشاه ازین معنی خبر یافت
عقاب انتقامش بال و پر یافت
غضب اول بدینسان مصلحت دید
که باید این بساط فتنه برچید
بکشتن چونکه داری دست بر مار
که می گوید بافسونش نگهدار
چو دل از دیو در اندیشه باشد
همان بهتر که اندر شیشه باش
بهست از بال بر بستن بریدن
ز بد اصلان چو شویی گرد افساد
بآب تیغ باید شست و شو داد
دم تیغ غضب گر خونچکان بود
ولی می خواست او را سازد آگاه
در آن گوشی که از پندش ملالست
فزون از منصبش چون داشت جاگیر
که تقصیرات تو از حد فزونست
که از جا گیر بعضی واگذاری
نه این خواهش طمع در مال او بود
چو دو نان را سر و سامان بود جمع
چو آبی دان که در کشتی شود جمع
نمی باید که در کشتی بود آب
نمی باید که باشد طفل بر بام
فلک بر کندنش را داشت در سر
نه از جا گیر دل کنده نه از زر
جهالت بین که با این بخت بیمار
نکرد از هر دو پرهیز آن ستمکار
غروری داشت آن مدبر ز حد بیش
بکوه و جنگل خود رفت از راه
خس آمد شعله را از خود بتر کرد
چو شد معلوم رای عالم افروز
که شد وقت زوال آن سیه روز
چو جوهر تکیه بر شمشیر دارد
چو نون اندر میان جنگ بوده
همه تن روی چون آیینه در جنگ
همه در سخت جانی همچو سندان
بسرعت شاهزاده آنچنان راند
که گرد لشکرش از همرهی ماند
بره می کرد چون خورشید شبگیر
که صبح دولتش گردد جهانگیر
رهش بر کوه و جنگل بود یکسر
بلی از بیشه شیران را چه پروا
کجا در جنگلش راه سوار است
که در هر گام تنگی راهوار است
نخست از پوست می باید برآید
گشاید از فضایش مرغ اگر بال
زبس طوطی خلش می بیند از خار
زسر تا پا بود همرنگ منقار
درخت از بس که در خرگه درون بود
سپاهی را از سر رفتست دستار
برآرد رهروان را جامه از تن
ز تنها جامه از بس می کند خار
سپه عریان بود پوشیده اشجار
همه از تنگی ره حلقه در گوش
چنان عاجز که لب در زیر دندان
چو دست بازداران جامه از پوست
اگر پوشند خاری چند با اوست
چه می دوزد ندانم سوزن خار
که در رخت کسی نگذاشت یک تار
درین جنگل بدست افتد اگر راه
ره پست و بلندش همچو تشدید
بهم چسبیده اشجارش چو شانه
رهی باریک چون مو در میانه
که هر کس را که بینی موشکافست
کمانها از درختان در کشاکش
دم اسب از قفا در چنگ خاری
اگر جنگل و گر کوه و کمر بود
در آن جنگل که خورشید جهانگیر
کف خاکی ازو نا کرده تسخیر
بضرب تیغ جا می کرد و می رفت
چو آتش راه وا می کرد و می رفت
چنان رفت اینچنین ره را بسرعت
که آن مردود مست خواب غفلت
چو خواب آلوده ای از تاب خورشید
دمی آگه شد آن مغرور سرمست
که فرصت همچو دولت رفته از دست
چو طوفان بلا را موج زن دید
بخود از بیم همچون موج لرزید
بدریا جنگ کردن حد خس نیست
سر خود را ودست اهل و فرزند
گرفت و دل بحسرت از وطن کند
خزانه آنچه بتوانست برداشت
دگر زر را بجنگلها همه کاشت
زری کز ضبط آن عاجز شد انبار
کجا گنجد به پشت بار بردار
وداع دولت و مال و وطن کرد
هنوزش بخت اگر همراه می بود
بدریا قطره گر کرد التجایی
ز خانان دکن دولت فزون داشت
بضرب تیغ ایشان را زبون داشت
چو پیش آمد کنون روز سیاهش
چو منکوب از وطن در رفت ججهار
شکارافکن درون آمد جهاندار
نخستین فوجی از افواج منصور
روان کرد از پی بد اصل مقهور
ز هر جا مردم او را طلب کرد
فراوان قلعه بودش پر ذخیره
بخدمت قلعه داران رو نهادند
کلید قلعه ها بوسیده دادند
بگردون قلعه ها افراخته سر
بر آنکس کس عبث از دست داده
بنعره هر کدام او را طلب کار
همه خمیازه کش از بهر اویند
بهر قلعه ز سر بگرفته تا بن
شدی چون مهر زرین دست مردم
بنازم آن کریمی را که بیرنج
کرم کرده بیک مار اینقدر گنج
زبس کز رفتن زر بود در بیم
سیه چاهی بهر باغ و سرا داشت
بغیر از خانه بندی قلعه ها داشت
شدند از قعر چاهستان خواری
چو مهر از فرجه اوراق اشجار
زبس در هر کوی زر کرد پنهان
بلند و پست ملکش گشت یکسان
ز زرها بسکه در خاکست انبار
بود گاو زمین یک بار بردار
سراپا مرز و بوم آن بد اختر
تمامی چاه بود و چاه پر زر
بسی بختم به پستی مبتلا ساخت
بچاهی اینچنین هرگز نینداخت
مگر افتد رهش ناگاه در چاه
بزیر هر بنا زرها زمین گیر
بملکش خانه کندن بود تقصیر
تهی کردند هر جایی که زر داشت
که تخم افشاند بر خاک و که برداشت
سپاهش بسکه زر در جنگلش یافت
ز فکر نوکری اندیشه برتافت
که سربازی کند چون هست سامان
کمر ترکش کشد یا بار همیان
زبس در سرزمینش مار مخفیست
بملکش مشت خاکی بی کجه نیست
چه چاره چون کجه گل کرد آخر
نمی شد یافت چون صندوق سینه
سخن تا کی کنم از خاک و از زر
چو لشکر از پی او شد روانه
پس از ده روز فرصت در میانه
گرفتند از همای فتح پر وام
نشد فرصت که آید سوی پایین
همه بر دامن زین بسته دامان
نشسته چون نگین اندر نگین دان
سوار از غصه خون خویش خوردی
در آن ره فرصت خوردن همین بود
چو مخمل خوابشان در خانه زین
کسی کو را بغیرت بود پیوند
زره همچون پلنگ از تن نمی کند
زمانی از بدن ترکش نمی کرد
نگشتی خنجر کین دور از مشت
زبردستان شده جمله شش انگشت
کمان گاهی بچنگ و گه ببازو
یکی زانجمله عبدالله خان بود
فراوان رزم چون شمشیر دیده
همه تدبیر و حزم از بخت بیدار
چنان در جنگ پارا می فشارد
که طوفان نقش پایش برندارد
نمش از جویبار ذوالفقار است
ملازم همچو پیکان بانی تیر
چو شمشیر است در هیجا نمایان
فدایی وار در خدمت کند زیست
شهنشاه جهان را او نصیریست
سپه داران که بردم نام ایشان
از آن در جنگ شیر کارزارند
که از شیر خدا میراث دارند
گریزی نیست سید را ز شمشیر
که بی چنگال نبود پنجه شیر
غرض کاین نامجویان سرافراز
که بودند از تعاقب در تک و تاز
نیاسودند همچون برق در راه
پی جوهر ز جا برداشت شمشیر
که در هیجا چو وقت واپسین است
کشند اهل و عیال خویش یکسر
بنام این غیرت بیجاست در بر
چو جوهر خواست کردن آن بداندیش
گرفت اول کشش از مادر خویش
چو هنگام حلالی خواستن بود
بدینگونه حلالی خواست مردود
عجب نبود اگر زینگونه باشد
که کار هندوان وارونه باشد
سزای خویش دید آن مادر پیر
چرا بدهد بدین فرزند کس شیر
که لشکر می گرفتی در میانش
همین با او پسر زانجا بدر رفت
دو گامی صید بسمل پیشتر رفت
ازو اسباب و فیل و اسب و مالش
باو چیزیکه بود از بود و نابود
پشیمانی بدو آن نیز بی سود
طلب می کرد از هر سو پناهی
ندید از چار سو یک چار دیوار
که یکدم باشد او را پرده کار
چو افتادی گرفتی ماتم خویش
شمردی بهر خویش آنرا پناهی
زچندین چاه پر زر آن سیه روز
بیک چاه تهی راضی بد آنروز
بسی بالید بیجا و بجا کاست
غروری آنچنان این عجز می خواست
بجنگلها دو روزی شد گریزان
نه غمخواری نه یاری نه پرستار
که ناگاه از قفاشان در رسیدند
بچشم خود چو مرگ خود بدیدند
نه دست از لرزه چسبیدی بنخجیر
نه کردی پا ره بگریختن سیر
چو شانه گر همه تن دست و پایی
سرش بدرود کرد از تیغ تن را
چو خود را گم کنی یابی سزا را
پسر چون همرهی را خوب می کرد
بآن راهی که رفت او روی آورد
دو سر بر یک سنان یکبار در شد
بیک نیزه دو سر را شد سر و کار
بشمعی شد دو پروانه گرفتار
همه اهل و عیال و مال یکسر
بدرگاه آمد و سر نیز بر سر
تماشایی گرفته کوه و هامون
سرش از نیزه شد با کوه همدوش
اسیران جمله با هامون هم آغوش
همین تنها نیند ارباب صورت
که اکثر اهل معنی محو اینند
که با آن دولت و اقطاع معمور
چه پیش آمد که زانسان در وطن رفت
باین خواری برون زین انجمن رفت
شهنشاه جهان از وی چه میخواست
که پشت طاقتش از بهر آن کاست
اگر یکباره از اموال و جاگیر
بده منت بجان نه کامران باش
بدولت همچو دیگر بندگان باش
اگر ملکست ور سامان و جاهست
چو نیکو بنگری از یاد شاهست
اگر خواهد حق خود را شهنشاه
چرا باید بدل یابد ره اکراه
اگر صد ملک همی خوانند جهاندار
بده بی گفت و از جاگیر بردار
بدینسان گوهری ارزان خریدن
که زر در خاک باشد عمر بر باد
بزر دادن نشد راضی و شر داد
همه جا گیرها را سربسر داد
چه جاگیری یکی اقلیم زرخیز
هوایش بر تهیدستان فرح بیز
بود چون شمع برگش سر بسر زر
زهر شهریش اقلیمی است رسوا
رعایا آنچنان سرمایه دارند
که گوهر را بجای دانه کارند
همه سرسبز چون بستان افلاک
که گر جو کاشته گندم دروده
سموم بادیه است و باد کشمیر
بشیرینی چنان دل از کسان برد
که زخم نیزه اش را می توان خورد
نه تنها باد مست از صحبت اوست
که افیون هم هلاک قامت اوست
حواری طره زانسان کج نهاده
که دهقان دیده دل از دست داده
کسی کم دیده زینسان گوهر ارزان
که گندم خود ز اصل آدم فریبست
درین ملک آفت خشکی است نایاب
که باشد هر دهی را چند تالاب
همه در پا صفت پیوسته در جوش
چه مصر و شام و چه بغداد و تبریز
یکی از پر کناب آن جبهره است
که در پر حاصلی در شهر شهره است
در آن عرصه است سیصد چاه لبریز
چنان موجش برد زنگ از دل تنگ
فرار از موج تیغ او گزیده است
از آنرو ساحلش را کس ندیده است
کنارش چون میان دلبران است
که از چشم تماشایی نهان است
زبس موجش بفکر سرفرازی است
که آسان تر سر غم را رباید
ز مرغابی گرفته موج پر وام
اگر گاهی بساحل برده پیغام
تسلسل را ولی از موجش اثبات
سخن را بسکه توصیفش روان کرد
ورق را در سفینه بادبان کرد
همه تن دیده شو چون دام ماهی
شرف آنوقت پیدا می کند ماه
که عکسش را بود در آب آن راه
که استسقا شود زین آب زایل
نسیمش جانفزا و دلنشین است
چو آید این محیط اندر تلاطم
کند از ترس موجش دست و پا گم
رود از پیش موجش باز از جا
گهی شمشیر گر گاهی زره باف
چنان غالب بود سردی بر آبش
که نتوان گرم گرداندش بر آتش
نباشد موجه اش از آب بیتاب
که گیرد لرزه اش از سردی آب
سپندی کاب از این تالاب خورده
دوات از قطره اش گیرداگرنم
نه پیوندد حروف از لرز بر هم
ز آب سرد آن هر کس دمی خورد
توان از چوب آن عینک تراشید
بسازد دیده روشن چون حبابش
گلیم بخت را اینجا توان شست
نمی آرم زد از شیرینی اش دم
که می چسبد لبم زین حرف بر هم
نخود را گر بکشت این آب بندی
بهر سو نهرها زان گشته جاری
نهال بخت دهقانان از آن سبز
زمین زین نهرها چون آسمان سبز
چو آید کشته ها را وقت حاصل
چنین ملکی کز آنسان بوده آباد
ز کف با جان و مال خویشتن داد
کجا یابی بدینسان ملک زرخیز
جهان هند است و غیر از اوست گوشه
همین خرمن بود باقیست خوشه
از این خرمن که بینی خوشه چینند
از اینجا دولت شاه جهان بین
که کمتر بنده اش را بود تنخواه
چنان ملکی که باشد جای یک شاه
چو من پابند پس ارکان دولت
قیاسی کن از اینجا شأن دولت
از آن دریا که خس اندوخت گوهر
نهنگان را چه خواهد بودبنگر
شهان گر ملک خود را واگذارند
فزون از ملک خود پابند جا گیر
که از کس جا نباید کرد تغییر
کس از پهلوی کس تنگی نبیند
همیشه تا که از دولت نشان باد
شمارهٔ ۲۳ - داستان سرکوبی و قتل ججهار سنکهه بندئله به سرداری اورنگ زیب پسر شاه جهان که بعد از وی بسلطنت نشست - کلیم | ناهید